زندگانی مشایخ تصوف(معروف کرخی - بشر حافی -فضیل عیاض -سری سقطی)
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
۱-معروف كرخي
شیخ معروف کرخی از مشهورترین چهره های سلسله های تصوف است با این حال اطلاع چندانی از زندگانی وی در دست نیست. اکثر تذکره نویسان تصوف از او نام برده اند اما زندگانی وی در هاله ای از ابهام قرار دارد. جامی در نفحات الانس گوید: معروف کرخی از طبقه اولي است و از قدماء مشايخ است استاد سري سقطي، و كنيت وي ابو محفوظ است. نام پدر وي فيروز بعضي گفتهاند فيروزان و بعضي گفتهاند معروف بن علي الكرخي، پدر وي مولي بوده دربان امام علي بن موسي الرضا، رضي الله عنهما، و گويند كه بر دست وي مسلمان شده بود روزي بار داده بود ازدحام كردند در پاي آمد و در آن هلاك گشت
معروف با داود طايي،قدس الله روحه، صحبت داشته و مات داود الطايي سنه خمس و ستين و مأيه و معروف در سنه مأتين از دنيا رفته و وي گفته است، كه صوفي اينجا مهمانست، تقاضاي مهمان بر ميزبان جفاست؛ مهمان كه به ادب بود منتظر بود نه متقاضي.
سال وفات معروف را دویست هجری گفته اند. قبر وی در بغداد محل دعا وزیارت معتقدان به طریقت است.
2- بشر حافی
بشربن حارث که معروف به حافی است از بزرگان صوفیه و از زهاد معروف و علمای حدیث است که در دهکده ای نزدیک شهر مرو در سال (150 یا 152 هجری قمری) به دنیا آمد ولی بعدا در شهر بغداد ساکن شد. در خصوص دوران اولیه زندگیش اطلاع زیادی در دست نیست اما گفته می شود که در اوایل عمرش لهو و لعب بود وزندگی را به بطالت می گذراند. عطار در تذکره الاولیا در باب توبه بشر می نویسد:
در ابتدا شوریده ی روزگار بود .یک روز مست می رفت .کاغذی یافت بر آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم.عطری خرید وآن کاغذ را معطر کرد وبه تعظیم آن کاغذ را در خانه نهاد.بزرگی آن شب به خواب دید که فتند بشر را بگوی:"طیبت اسمنا فطیبناک وتجلت اسمنا فتجلناک طهرت اسمنا قطهرناک فبعزتی لاطیبن اسمک فی الدنیا والاخره" . آن بزرگ گفت: بشر مردی فاسق است .مگر به غلط می بینم.
طهارت کرد ونماز بگزارد وبه خواب رفت همین خواب را دید .همچنین تا بار سوم. بامداد برخاست وی را طلب کرد گفتند به مجلس خمر است. به آنجا رفت وبشارت خدای را به او داد .گریان شد وبه دوستانش گفت ای یاران مرا خواندند .رفتم وشما را بدرود کردم که پیش هرگز مرا در این کار نبینید.پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی الا که راحتی به دل وی برسیدی.
روزی از او سئوال شد که چرا کفش به پا نمی کنی؟ گفت: آن روز که آشتی کردم، کفش به پا نداشتم و اکنون شرم دارم که کفش بپا کنم و ضمنا خداوند میفرماید که زمین را بساط شما گردانیدم، بر بساط بزرگان و شاهان، با کفش رفتن، ادب نیست.
بشر از بزرگترین صوفیان و زهاد و عرفاست. او که از علمای حدیث هم بود، از عبدالله بن مبارک و فضیل بن عیاض که زیاد با همدیگر مصاحبت داشتند و از شریک بن عبدالله و جماعتی دیگر احادیث استماع میکرد اما خودش در صدد نقل روایت نبود و از آن کراهت داشت و به دیگران می گفت لازم است از دویست حدیث که شنیدید، به پنج تای آن عمل کنید که مراد از علم حدیث و شنیدن، فهمیدن و عمل کردن است. با این وصف، گروهی از علما و اهل حدیث مثل احمدبن حنبل، یکی از رؤسای مذاهب اهل تسنن، بسیار نزد او میرفت و به او ارادت زیادی داشت.
ورع بشر زبانزد است.نقل است که بشر را گفتند بغداد مختلط شده است .بل که بیشتر حرام است .توچه می خوری؟ گفت: از این می خورم که شما می خورید .گفتند پس چگونه به این مقام رسیدی؟ گفت: به لقمه ای کم از لقمه ای وبه دستی کوتاهتر از دستی وکسی که می خورد ومی گرید با کسی که می خورد ومی خندد برابر نبود.
پس گفت: حلال اسراف نپذیرد.
یکی از او پرسید: چه چیز نانخورش کنم؟ گفت: عافیت نان خورش کن.
نقل است که مدت چهل سال او را بریان آرزو می کرد وبهای آن او را به دست نیامده بود وگویند که دلش سالها باقلوا می خواست ونخورده بود.
نقل است که هرگز از جویی که سلطانیان کنده بودند نخورد.
وگفت: هرگز حلاوت عبادت نیابی تا نگردانی میان خود ومیان شهوات دیوار آهنین.
وگفت: زهد ملکی است که قرارنگیرد مگر در دل خالی.
وگفت:مرا سلطانیست که دل گویند .او را رغبت تقواست .من یارای آن ندارم که بی دستوراو سفر کنم.
وفات بشردر سال 227 قمری بوده و مرقد او را غالبا در شهر بغداد ذکر کرده اند.
3- فضیل بن عیاض
ابوعلی فضیل بن عیاض یکی از عرفای نامی قرن دوم هجری است.در منابع تحقیق در مورد زادگاه وی اختلاف نظر وجود دارد. ابن خلکان دو نسبت "الطالقانی و الفندینی" را برای او می آورد و عقیده دارد که او در طالقان بدنیا آمده و سپس به فندین که دهکده کوچکی در نزدیکی مرو خراسان بوده نقل مکان کرده است. ابن قتیبه زادگاه او را ابیورد و ابن اثیر سمرقند می داند. اطلاعات ابن اثیر را در این مورد نمی توان موثق دانست زیرا در سایر منابع تأیید نشده است. از این گذشته بنا بر همه اطلاعات، روزگار جوانی فضیل در نزدیکی ابیورد و یا میان ابیورد و مرو سپری گردیده، و می توان ارتباط او را با ناحیه مرغاب تا اندازه یی امری معلوم دانست.
برخی از مولفان زندگینامه ها می نویسند که فضیل بن عیاض در سال 101 تا 105 هجری متولد شده و در جوانی راهزن بوده و در راه بزرگ بین سرخس و ابیورد راهزنی میکرده است، شاید انتخاب کار راهزنی توسط وی یکی از راههای مبارزه آشکار با حکومت جبار امویان و کارگزاران مردم آزار آنان در ایران بوده است، چنانکه این امر در مبارزات ملی ایرانیان بر ضد بیگانگان به ویژه در قرنهای دوم تا چهارم هجری سابقه ممتد و چشم گیری دارد.
شیخ عطار در تذکرةالاولیا می نویسد که فضیل هنگام راهزنی نیز فروتن و خاکسار بود و جامه یی از پلاس بر تن، کلاهی پشمین بر سر و تسبیحی به گردن داشت. خود او در غارت شرکت نمی کرد و تنها اموال غارتی را بین راهزنان تقسیم می نمود و سهمی نیز برای خود برمی داشت. در عین حال فضیل مراقب بود که رفیقانش فرایض دینی را ادا کنند و او خود نیز با دقت این فرایض را انجام می داد.
شیخ عطار برای توصیف این دوره زندگی فضیل حکایت زیر را آورده است .
یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند. مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری می کرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم. چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامعه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت برو در آن کنج خیمه بنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان. گاه رسید کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده. همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند. آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند. مرد چون چنان بدید گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همانجا که نهاده یی برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز می دهی؟ فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند
فضیل از خراسان به کوفه مهارت نمود. ابن قتیبه می گوید که فضیل در کوفه از مستمعین منصورابن موتمر و دیگر راویان حدیث بود. در کوفه میان فضیل و سفیان ثوری آشنایی افتاد. بنابر اطلاعات ناچیزی که تا زمان ما رسیده است، تعلیمات او بر رشد و تکامل بعدی فضیل تأثیری بزرگ داشته است. یکی از سخنان حکمت آموز وی که روشنگر اعتقاد والای حقیقت گرائی اوست چنین بیان گردیده است: اسحق بن ابراهیم از فضیل خواست که حدیثی برایش نقل کند. فضیل پاسخ داد " اگر تو از من دنیا را خواسته بودی، برای من از حدیث راحت تر بود. ای بی خبر جز شنیدن حدیث ترا کاری نیست؟!"
در این ارزیابی، نفی شدید همه جلوه های تقدس ظاهری، برترین اندیشه ای است که فضیل از آن پیروی می کند. تقدس، در گردآوردی حدیث نیست، بلکه در پیروی از رهنمودهای آن است و ضمنا چنان که از دیگر سخنان او برمیآید این پیروی باید از نگاه دیگران پوشیده باشد. با ابراز عقیده صریح و بی پروا در کوفه فضیل بن عیاض را در بین علمای نوکر صفت و دین فروش جایی نبود، ناگزیر وی در جستجوی واپسین پناهگاه برآمده و در نتیجه به مکه رهسپار گردید. در طبقات ذهبی آمده است که فضیل با آنهمه وسعت اندیشه در مکه پیوسته سقایی می کرد و از این رهگذر برای خود و خانواده اش نان حلال بـدسـت می آورد.
از پژوهش در شرح احوال فضیل پسر عیاض خراسانی چنین مستفاد می گردد که ارتباط وی با دنیای خارج تا آخرین حد ممکن محدود بوده است. تجربه دوره زندگی در کوفه، او را واداشت که از هم نشینی با مردم روی برتابد و گوشه گیری و انزوای کامل پیشه کند و به تزکیه نفس و ارتباط با حق بپردازد. گرایش فضیل به تنهایی و انزوا غیر از روحیه اصلی او، نمایانگر نکته ای دیگر نیز هست. ظاهرا برای او دستیابی به این تنهایی چندان آسان نبوده، و برغم تمایل، ناچار بوده است که با مردم درآمیزد. این نکته نشان می دهد که آوازه حق بودن فضیل گسترشی وسیع داشته، مردم به سوی او کشانیده می شدند و از او اندرز یاری می خواسته اند.
4- سری سقطی
سری سقطی از بزرگان تصوف درقرن دوم وسوم هجری است اگر چه از اصل ونسب وی اطلاع چندانی در دست نیست اما در بغداد می زیسته واز همراهان ودوستان بشر حافی بوده است. سری سقطی در شفقت به خلق خدا و ایثار زبانزد بوده است.
ابن خلکان در وفیات الاعیان می نویسدکه : سری گفت سیسال است که از یک جمله (الحمدلله) که بر زبانم جاری شد استغفار میکنم.
گفتند: چگونه؟
گفت: شبی حریقی در بازار رخ داد، بیرون آمدم ببینم که به دکان من رسیده یا نه؟ به من گفته شد به دکان تو نرسیده است، گفتم الحمدلله. یک مرتبه متنبه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد آیا نمیبایست من در اندیشه مسلمین باشم.
سعدی به همین داستان (با اندک تفاوت) اشاره میکند آنجا که میگوید:
شبـی دود خلق آتشـی برفروخت *** شنیدم که بغــداد نیمـی بسوخت
یکـی شکر گفت اندرآن خاک ودود *** کـــه دکان مـــا را گـــزنـــدی نبـود
جهــاندیدهای گفتش ای بوالهوس *** تو را خود غم خویشتن بـود و بس
پسندی که شهری بسـوزد بـه نار *** اگــر خـــود ســرایت بــود بر کنـار
سری از مریدان معروف کرخی و استاد و دائی جنید بغدادی است. سخنان زیادی در توحید و عشق الهی و غیره دارد و هم او است که میگوید:
عارف مانند آفتاب بر همه عالم میتابد و مانند زمین بار نیک و بد را به دوش میکشد و مانند آب مایه زندگی همه دلها است و مانند آتش به همه پرتوافشانی میکند.
درباب محبت از وی نقل شده است که بنده به جایی برسد در محبت که اگر تیری یا شمشیری بروی زنی خبر ندارد واز آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه کی آشکارا شد که چنین است.
وگفت: شوق برترین مقام عارف است.
وگفت: فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن وتدبر کند در آن اسرار.
وگفت: عارف آن بود که خوردن وی خوردن بیماران بود خفتن وی خفتن مارگزیدگان بود وعیش وی عیش غرق شدگان بود.
وگفت: علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب وقناعت کردن است بدانچه از گرسنگی برود بر وی وراضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود ونفور بودن نفس است از فضول وبرون کردن خلق از دل.
وگفت: سرمایه ی عبادت زهد است در دنیا وسرمایه ی فتوت رغبت است در آخرت.
سری سقطی در سال 245 یا 250 درسن نود و هشت سالگی درگذشته است.
بسم الله الرحمن الرحِِِِيم