حاج ماموستا ملا احمد نودشی و خاندان او - محمدرشید آموزگار

خاندان علمی و مذهبی ماموستای نودشه را اگر بر اساس نظریه دانشمندان نسابه از نظر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم ثابت خواهد شد که این خاندان دارای مدرسه و تدریس و تبلیغ و تحصیل و برجستگان بی بدل در فقه و اصول و حدیث و ادبیات فارسی و عربی و کردی و خوشنویسی و ذوق استعداد بوده اند . چنانچه استاد ملا عبدالکریم مدرس در (ص. 352) جلد دوم یاد مردان درباره پیشینه این خاندان ارجمند آورده است ، ملا عبدالرحمن مفتی سلیمانیه که نیای اعلم این بزرگواران می باشد در خانه ای متولد شد که بیش از بیست نسل قبل ساکن همان روستا و اهل آن خانه همه برافرازندگان پرچم علم و دین و تدریس و ارشاد برای طالبان حقیقی بوده اند

 بر اساس تحلیل های تاریخی و بررسی مآخذ و منابع دست یافته از منطقه چنان می نماید که این خاندان توانمند علمی و مذهبی نیز نظر به مسیر مهاجرت آنها از جنوب آذربایجان (مراغه) یا (ساوجبلاغ مکری) به اورامان ، دگرگونی ها و تحولات فکری قرن هشتم هجری که به ایجاد روند علمی ، سیاسی و مذهبی مشخص و مدون و سیستماتیک و مکتبی و فقهی مبتنی بر آراء امام شافعی انجامید به منطقه کوچ کرده و تمام تلاش خویش را صرف تبلیغ و تدریس شریعت نموده اند .

متاسفانه از پیشینه مکتوب خاندان علمای نودشه به سبب حضور در بن بست و حصار اورامان تا پایان قرن دوازدهم هجری قمری آنچه وجود داشته از میان رفته و اثری شاخص و مستند جز متواترات علماء در دست نیست .

مرتبه علم و فقاهت در صدرنشینان این جمع با هجرت علامه ملا احمد نودشی به خارج از زادگاهش آشکار گردیده است .

 مولانا احمد اول (مفتی سلیمانیه)

 نویسندگان و مورخین درباره ملا احمد اول مفتی سلیمانیه تاریخ مفصل و مشخصی ارائه نداده اند و اکتفا می کنند به اینکه او مفتی سلیمانیه بوده است و عده ای اشاره می کنند که ملا عبدالرحمن مفتی اعظم سلیمانیه فرزند او بوده است . خود ملا عبدالرحمن در پانوشت آثارش مرقوم داشته است " عبدالرحمن ابن مولانا احمد"

پس از ملا احمد اول فرزند برومندش ، علامه ماموستا ملا عبدالرحمن مفتی زینت آرای محراب و منبر و مصطبه تدریس گردید ؛ وی به سال 1190 ه .ق در نودشه اورامان لهون متولد شد ، پس از تمیز شروع به تحصیل نمود و در مدارس مختلف در طلب علم به سفر و گردش پرداخت ، تا به کمال رسید و فارغ  التحصیل گردید و به وطن بازگشت ، مدتی در زادگاه خود به سر برد و سپس از طریق سنندج عزم سلیمانیه و نیل به مقام پدر نمود ، در ورود به آن دیار در مسجد (ملکندی) به امامت و اقامت برگزیده شد و حکمران سلیمانیه او را محترم داشت ، سال ورود او را به سلیمانیه 1256 ه.ق نوشته اند . با بروز مرتبه علمی به تقریر و تدریس مستقر و منصوب گردید و سپس مقام افتاء در احکام و امور شرعیه یافته ، مفتی سلیمانیه گردید و در منصب علم افتاء و تدریس و حل و فصل امور مذهبی و رسیدگی به اوضاع علماء و حل اختلافات مدرسین و کشف معضلات فقهی در آن سامان برقرار بود .

 حاج ماموسا ملا احمد نودشی فرزند ملا عبدالرحمن

 ملا احمد نودشی فرزند ملا عبدالرحمن که در ماه شعبان (1228ه.ق) چشم به جهان گشود به هنگام تولدش اشعار زیر سروده شده که مصرع دوم بیت آخر این سروده مطابق با حروف ابجد تاریخ تولد ملا احمد نودشی است :

حمـد یزدان کـه ز الطاف جناب ازلــی       نوگلی درچمن فضل و هنر شدخندان

کـرد اعطای خــداونـد کــریم متعـــــال       طــرفه فـرزند جـوانبخت لعبـد الرحمن

در یکتای برن کــــرد ز شهـــر عدمش       شد معروف به وجود کرمش درشعبان

وه چه فرزند گلی،ازچمن علم و عمل        وه چه فرزند دری از صدف نام و نشان

کردموسوم به احمد پدرش زآنکه مدام       پیشوا احمد مرسل بودش در دو جهان

پارسایش لقب و کنیه ابوالفضـل از آن       روز محشر بود او در صف حـق یافتگان

غـــرض ز آن اختر ، چــو از برج وجــود        از عنــایات حیــات ازلـــی شـد خندان

هاتفـی از سر الهام به تاریخش گفت       بـود احمــد خلف امجــد عبـدالرحمــن

 نبوغ ذاتی و ذکاوت نودشی از اوان کودکی و نوجوانی بر همگان هویدا بوده است  و به رسم معمول تحصیل در آن دوران ، کتابهای مقدماتی و قرآن را نزد پدر می آموزد و با کسب اجازه از ایشان جهت ادامه ی تحصیلات ، راهی سایر حوزه های علمیه مناطق کردستان می شود . زمانی را که در شهر سنندج به تحصیل مشغول بود و پدرش تاب دوری وی را نیاورد و برای دیدار فرزندش به آن سامان عزیمت می نماید و مدت زیادی را در این شهر ماندگار و در مدرسه ی دار الاحسان به تدریس مشغول می گردد .

در اثنای آن که ملا عبدالرحمن در سنندج می زیست و ملا احمد پسرش در نقاط مختلف سرگرم تحصیل بود ، شیخ عثمان سراج الدین (اول) نقشبندی را در سلیمانیه ملاقات نمود . پس به وی گفت : به پدرت بنویس که به سلیمانیه بیاید و به جای سنندج در اینجا تدریس کند . ملا احمد در جواب عرض کرد : ای شیخ برای پدرم مشکل است و تصور نمی کنم بتواند و مایل باشندکه به سلیمانیه منتقل گردد ، شیخ فرمود : بلکه او به سلیمانیه می آید و در آنجا اقامت می گزیند ، و سرانجام نیکی خواهد داشت . ملا احمد به پدرش نوشت و او به سلیمانیه آمد و امام و مدرس مدرسه محله (ملکندی) شد و پس از مدتی مفتی سلیمانیه گردید و به عزت و احترام ساکن آنجا شد .

 ملا احمد نودشی از سال (1268 – 1265 ه.ق)

ملا احمد ، به علت کثرت طلاب مدرسه (ملکندی) سلیمانیه و کهولت پدر به سلیمانیه می رود و در معیت مفتی به اداره ی حوزه ی علمیه می پردازد . طلاب مشتاق به کسب فیض ، پیرامونش گرد آمده و او نیز کماکان با تلاش هرچه بیشتر به امر تدریس می پردازد . ملا عبدالرحمن مفتی در سال (1266ه.ق) دارفانی را وداع گفت ، مرگ این دانشمند عامل که عمر پربار خود را در راه تدریس و ارشاد و افتاء سپری نمود ، موجب حزن و اندوه جوامع اسلامی گردید .

ملا احمد به جهت پایگاه مردمی و مقام و منزلت علمیش طی حکمی ، از سوی امپراطوری دولت عثمانی به جانشینی پدر منصوب می شود و در سال (1266 ه.ق)رسما" سمت مفتی شهر سلیمانیه را بر عهده می گیرد . نامبرده عالمی اصولی بود  و در صدور احکام و فتاوی خود قاطع و جزمی عمل می کرد . بدین دلیل بعضی از علمای آن منطقه از شیوه ی کار ایشان ناراضی بودند و در برابر فتاوی ایشان موضع خاص خود را اعلام داشتند . بالاخره او را از سمت مفتی سلیمانیه معزول نمودند ، بدین سبب استعفا نمود و به زادگاه خود "نودشه" کوچ نمود . پس از بازگشت به موطن و زادگاهش ، با علاقه و همتی والا به امور تدریس و ارشاد مردم مشغول گردید و روز به روز خیل مشتاقان به فراگیری علم و دانش فزونی یافته و حوزه علمیه نودشه شکوفاتر از گذشته به روند علمی خود ادامه داد و دانشمندانی چون " ملاعبدالقادر کانی کبود ، ملا عبدالرحمن پینجوینی ،  ماموسا ملا سید احمد فائز برزنجی ، ملا عبدالله دشی ، ملا عارف نودشی " و تعداد کثیری دیگر از بزرگان علم ودانش ما حاصل تلاش بی وقفه ی ایشان در مدرسه ی نودشه بود . در این مرحله از زندگی ، علما ء و بزرگان سنندج بارها حاج ماموسا را جهت اقامت ، به سنندج دعوت می کنند . ایشان در ابتدا پاسخ مثبت نمی دهند ، تا جائی که شیخ علاء الدین محمد نقشبندی در آخر دعوت نامه ای که ارسال می دارد  ، چنین می نویسد :

ماعلائیم و علاحرف جراست           غیر ممکن کــــه علا جر نکند

مرحوم حاج ماموسا به صورت مباذله و مطایبه در جواب می نویسد :

من همان احمد لاینصرفم         که علا بر سر من جر نکند

این عصر (1281 – 1268 ه.ق) عصر شکوفائی مدرسه ی نودشه بود و موج طلاب از اقصی نقاط مناطق کردستان راهی حوزه ی علمیه ی نودشه می گردند .

شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی می فرماید :

به عزم دیداری از حاج ملا احمد نودشی با عده ای از علماء و طلاب به آبادی نودشه رفتیم . طالبان علم ، از علماء و طلاب در محضر النودشی به اندازه ای چشمگیر بود که نتوانستیم در حجره ی تدریس او را ملاقات نمائیم. پس از خاتمه ی تدریس به منزل رفته و در آنجا به خدمت ملا احمد رسیدیم . زندگی ساده  و کتابخانه ی وی ، هر تازه واردی را به تفکر و تعمق وا می داشت . شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی ، مولوی تاوگوزی و حاج ملا احمد نودشی از عرفای شهیر و نامور عصر خود بوده و دوستی و مراوده آنان سابقه ی دیرینه ای داشته است .

ترک نودشه و عزیمت به سنندج :

بلاخره در قرن سیزدهم هجری قمری زمینه ی دعوت علما و بزرگان شهر سنندج که از حاج ماموسای نودشی بعمل آورده بودند که به شهر سنندج عزیمت نماید فراهم شد . او تصمیم گرفت این بار  نیز زادگاهش نودشه را ترک و عازم سنندج شود این کار به وقوع پیوست و از طریق منطقه ژاوه رود رهسپار سنندج شد ، وقتی که به گردنه عاشقان رسید و سیله مردم آن دیار خبر حرکت حاج ماموسا و همراهانش به شهر سنندج رسید ، مردمان عالم پرور شهر سنندج به استقبال آنان رفتند و با عزت و احترام حاج ماموسا و همراهان را به شهر وارد نمودند . به دستور میرزا عبدالغفار خان معتمد از بزرگان خاندان وزارت ، مسجدی برای محل تدریس ملا احمد ساخته شد . برای تامین مخارج طلاب و هزینه ی مدرسه ، عایدات سالانه ی روستای عیسی آباد وقف گردید .

مسجد معتمد (مولانا) در محله ی قلعه چهارلان در زمره ی مراکز علمی مهم کردستان قرار گرفت و ملا احمد تا پایان عمر در این شهر ماندگار گردید .

 ملا احمد نودشی در سالهای (1290 – 1291 ه.ق) همراه با شیخ بهاء الدین و شیخ احمد فرزندان شیخ سراج الدین و تعداد دیگری از بزرگان محلی برای ادای فرضیه ی حج به حجاز (عربستان سعودی) عزیمت نمودند .

روایت است که چون ملا احمد نودشی اعلم علمای حاضر در مکه و مدینه بود ، در ایام برگزاری مراسم نماز جماعت به امامت حجاج برگزیده شد و امام الحرمین گردید . داستانهای فراوانی در رابط با بحث و مناظره این عالم بزرگ با دانشمندان سایر کشورها نقل گردیده است که از مباهات علمی و معنوی منطقه ی کردستان است .

فرزندان حاج ماموسا ملا احمد نودشی :

مرحوم حاج ملا احمد نودشی دارای دو فرزند عالم به نامهای ملا عارف و ملا زین الدین بوده است .

دوستان حاج ملا احمد نودشی :

آقای عبدالحکیم ، ملا محمد ملقب به (مفتی ذ هاوی) ، ملا عبدالرحیم تاوگوزی ملقب به (کاتب) ، ملا محمود نودشی ، ملا نذیر تویله ای ، شیخ عثمان سراج الدین اول ، ملا علی قزلجی ملقب به (خاتم المحققین) کاک احمد سلیمانیه ، شیخ جسیم مردوخی ، شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی ، حاج ملا عمر افندی اربلی ، شیخ عبدالقادر مهاجر ، ملا محمد منبری نیری .

شاگردان ملا احمد نودشی :

ملا عبدالرحمن مفتی پینجوینی ، ملا عبدالقادر بیاره (مه لای گوره) ، سید احمد فائز برزنجی ، ملا عبدالمجید منبری ، ملا عبدالله دشی ، شیخ عبدالخالق سنندجی ، ملا عارف نودشی ، شیخ سلیم تخته ای (سالم سنندجی) ، عبدالعظیم مجتهد ، شیخ محمد بهاء الدین ، شیخ عمر ضیاء الدین ، شیخ عبدالرحمن ابوالوفا ،  حاج شیخ احمد ملقب به شمس الدین ، حاج فرج الله مظهری ، حاج سید عبدالعزیز شیخ الاسلام ، ملا عصام الدین نودشی ، ملا قطب الدین نودشی ، سید عبدالرحیم تاوگوزی .

عرفای هم عصر ملا احمد نودشی :

سید بخاریی الاصل ، شیخ معروف نودهی برزنجی ، شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی ، مولانا خالد شهروزی ، شیخ عثمان سراج الدین  تویله ای (اول) ، حاج کاک احمد سلیمانی (1305 – 1208 ه.ق) ، ملا قاسم پایگلان ، شیخ حسن قه ره چیوار(شمس الدین)

روی آوردن ملا احمد نودشی به عرفان :

ساز واره های اخلاقی بکر و فضای آکنده از معنویت منطقه ی کردستان ، وجود علمای عامل ،  جوهره ی وجودی نودشی را بیش از پیش مشتاق به دریافت پیام های معنوی گردانید . در حالی که او در بحبوبه ی اشتهار و ترقی قرار داشت و سرحلقه ی فقها و عقلا و متکلمان بود ، حضورش در بارگاه امام عبدالقادر ، (ملا احمد در زمان اقامت کوتاه خود در بغداد  ، در مقبره امام عبدالقادر گیلانی صحنه ای دور از انتظار را مشاهده می نماید . در حلقه ذکر ذاکرین ، غریبه ای به او می گوید :

" یا فلان انت ما خلقت النزاع حول الوظیفه و اترکها .ص 78 علماء و نا "

ملا احمد با شنید ن این پیام خرسند گردید و بیش از پیش بر تصمیم خود تاکید ورزید . پیام فرد ناشناس کنایه ای از پشت پا زدن به موقعیت های کذایی دنیوی و ترک سسمت مفتی گری بود .

یکباره عنان از دست وی بربود و در حلقه ی دیوانگان خموش افتاد و شیفته وار و سرگردان در وصف رسول الله چنین می سرود :

تاکی شنوم وصف جمالت به حکایت

کو  دوئیت رویت نه که از روی روایت

کـو باد برگـــرد تو این گـرد وجـــودم

شایدکه رخت بینم وبوسم کف پایت

جذبه ای آسمانی او را از آلایشهای دنیوی به عالم تجرد وارستگی سوق می داد . روزگار سختی را می گذرانید . از یک سو جاذبه ی مقامات دنیوی او را عنان کشیده و به ؟؟؟؟ مراتب ؟؟؟ می داشت و از سوی دیگر بارقه ی عشق الهی آتش در خرمن علائقش زده بود و گریزان و فراری از دست زمانه آنگونه که در سروده هایش می بینیم :

نوشتــــم بر در و دیوار خـــانه 

که بعد از من بماند این نشانه

اگــر گفتند این احمد کجا رفت    

بگــــو بگریخت از دست زمانه

سرانجام این تنازع و کشش ، ره به جایی برد ، که قلندروار دست از مفتی گری کشید و سر از خانقاه درآورد و در کمند طریقت خواجه بهاء الدین نقشبندی گرفتار آمد .

استادان ملا احمد نودشی :

ملا عبدالرحمن مفتی سلیمانیه ، ملا عبدالله خرپائی ، ملا محمد (خه تی)

آثار و تالیفات حاج ملا احمد نودشی :

این اختر تابناک آسمان علم و عرفان دارای آثار ارزنده فراوانی بالغ بر 30   اثر می باشد که تعداد  زیادی از آنها با دست خط زیبای ایشان نگاشته شده اند ، که متاسفانه تعدادی از آنها از بین رفته اند . تعدادی از تالیفات و آثار ایشان به قرار زیر است :

1- حاشیه ای بر تحفه شیخ ابن حجر در چند مجلد بزرگ در فقه

2- کتاب مدخل منظوم در علم نجوم

3- کتاب شرح و توضیح تشریع الافلاک در علم هیات و اصول هندسه اقلیدسی و فیثاغورسی

4- کتاب تهذیب در شش باب

5- یک اثر نجومی در معرفت تقویم مشتمل بر سی فصل

6- کتابی در فن اسطرلاب

7- حاشیه ای بر شرح مطالع قطب الدین رازی

8- شرح و توضیح ملل و نحل شهرستانی

9- براهین هندسیات در علم حساب

10 – قاعده اقمار (در 28 جلد)

11 – کتابی در افعال اختیاری اشاره به التلویح تفتازانی

12 – حاشیه ای بر تقریب المرام

13 – تهذیب الکلام

14 – کتابی در ظرف علم نحو معروف به ظرف حاجی ماموستا

وفات حاج ماموستای نودشه :

آن کوه سر بفلک کشیده ی علم و عرفان در سال (1302 ه.ق) در اقیانوس بی کران هستی افول کرد و در نشات وجود روحانی قرار گرفت و توسط مردم سنندج در بالای تپه ی شرف الملک که مشرف به شهر است به خاک سپرده شد .

آرامگاه حاج ملا احمد نودشی :

تپه ی شرف الملک ، در غرب شهر سنندج قرار دارد ، به هنگام درگذشت دانشمند عالی مقام ، مرحوم حاج ملا احمد نودشی به سال (1302ه.ق) ، مردم شهر سنندج با هماهنگی علی اکبر خان شرف الملک ، بالای تپه را تسطیح و خاکبرداری نمودند و ملا احمد را در آنجا به خاک سپردند .

بارگاه و گنبد مقبره ی حاج ملا احمد نودشی ، به سبک معماری دوره ی قاجاریه است و از آثار استاد محمود تخته ای معمار می باشد . از آن تاریخ به بعد این تپه ، به تپه ی حاج ملا احمد نودشی ( سه رته په ی  حاجی ماموسا) مرسوم و زیارتگاه عموم مردم شهر می شود و حالیه نیز به تپه ی شیخ محمد باقر معروف است .

منابع :

1-     علامه دهر النودشی ، یحیی مظهری . چاپ دوم 1384 ش.

2-     حاج ملا احمد نودشی (1302 – 1228 ه.ق) ، یحیی مظهری . چاپ ششم . 1387 ش.

3-     یادی مه ردان . به رگی دوهه م . مه لا عبدالکریمی مدرس.

4-     تاریخ تسنن در کرمانشاه . محمدعلی سلطانی .

تهیه کننده :محمدرشید آموزگار  - دبیرخانه کنگره بزرگداشت علامه حاج ماموستا ملا احمد نودشی  اردیبهشت 1391 نودشه

http://sarkav.blogfa.com/

داستان شیخ صنعان - دکتر زهرا خانلري


داستان شيخ صنعان از «منطق‌الطير» شيخ عطار است، در غزل عرفاني فارسي به شيخ صنعان و

داستان او مکرر اشاره شده است.

                                   گـر مريــد راه عشـقي فکــر بدنـامي مکن

                                   شيخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمّار داشت

                                                           حافظ

شيخ صنعان پير صاحب کمال و پيشواي مردم زمان خويش بود و قريب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هرکس به حلقۀ ارادت او درمي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سنّتي را فرو نمي‌گذاشت و نماز و روزۀ بي‌حد به‌جا مي‌آورد. پنجاه بار حج کرده و در کشف اسرار به مقام کرامت رسيده بود.

هر که بيماري و سستي يافتي     از دم او تـنــدرستـــي يـــافتــي

پيشوايي کـه در پيش آمدنــد     پيش او از خويش بي‌خويش آمدند

مي‌کند. از اين خواب آشفته گشت و دانست که راه دشواري در پيش دارد که جان به‌در بردن از آن آسان نيست. انديشيد که اگر به‌هنگام در اين بي‌راهه قدم نهد راه تاريک بر وي روشن گردد و اگر سستي کند هميشه در عقوبت و شکنجه خواهد ماند. آخرالامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مريدان در ميان گذاشت و گفت بايد زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم کنم تا تعبير خوابم معلوم گردد. ياران در سفر با وي همراه گشتند و به خاک روم قدم گذاشتند و همه‌جا سير مي‌کردند تا ناگهان در ايواني دختر ترسائي ديدند چون آفتاب درخشان:

هـر دو چشمش فتنـۀ عشاق بود     هر دو ابــرويـش بـه‌خوبي طاق بود

روي او از زيــر زلـف تــابـدار        بـــود آتـش‌پــــــاره‌اي بـــس آبـــدار

هر که سوي چشم او تشنه شدي       در دلـش هر مژه چون دشنــه شدي

چاه سيمين بر زنخدان داشت او      همچو عيسي بر سخن جان داشت او

دختر چون نقاب سياه از چهره بر گرفت آتش به جان شيخ انداخت و عشقش چنان او را از پا درآورد که هر چه داشت سربسر از دست داد. حتي ايمان و عافيت فروخت و رسوائي خريد. عشق به‌حدّي بر وجودش چيره شد که از دل و جان نيز بيزار گشت.

چون مريدان، او را به اين حال زار ديدند حيران و سرگردان برجاي ماندند و از پي چارۀ کار برآمدند. اما چون قضا کار خود کرده بود هيچ پندي اثر نداشت و هيچ دارويي دردش را درمان نمي‌کرد. تا شب همچنان چشم بر ايوان دوخته و دهان باز مانده باقي ماند. شب نه يک‌دم به‌خواب رفت ونه قرار گرفت. از عشق به خود مي‌پيچيد و زار مي‌ناليد.

گفت يــا رب امشبم را روز نيسـت       شمع گردون را همانا سوز نيست

در ريــاضت بوده‌ام شب‌هــا بسي       خود نشان ندهد چنين شب‌ها کسي

همچو شمع از تف و سوز مي‌کشند      شب همي سوزد و روزم مي‌کشنـد

شب چنان به نظرش دراز مي‌آمد که گويي روز قيامت است يا خورشيد تا ابد غروب کرده است. نه صبري داشت تا درد را هموار کند و نه عقلي که او را به حال خويش برگرداند؛ نه پايي که به کوي يار رود و نه ياري که دستش گيرد:

رفت عقل و رفت صبر و رفت يار     اين چه در دست اين چه عشقست اين چه کار؟

مريدان به گردش جمع شدند و به دلداريش زبان گشودند و هر يک راهي پيش پايش گذاردند. اما شيخ با

استادي به هر يک جواب مي‌گفت:

همنـشيـنـي گفت اي شيــخ کبــار      خيز و اين وسواس را غسلي برآر

شيخ گفتـــا امشـب از خون جگـر     کـرده‌ام صد بار غسل اي بـي‌خبر

آن دگر گفتا که تسبيحت کجـاست     کـي شود کار تو بي‌تسبيـح راست

گفت آن را مـن بيفکنــدم ز دسـت     تــا توانــم بر ميــان زنـــار بست

آن دگــر گفتـا پشيمـانيـت نيـست      يـک نفس درد مسلمــانيـت نيسـت

گفت کس نبود پشيمان بيش از اين     که چرا عاشق نگشتم پيش از اين

آن دگــر گفتش کـه ديـوت راه زد     تيــر خذلان بر دلــت نــاگــاه زد

گفت ديـوي کـــو ره مـــا مي‌زنـد     گو بزن، الحق کــه زيبــا مي‌زنـد

آن دگــر گفتــا که با يـاران بساز      تـا شويم امشب به سوي کعبـه بـاز

گفت اگــر کعبه نبــاشد دير هست     هوشيــار کعبه شد در ديـر مســت

چون هيچ سخن در او کارگر نيامد ياران به تيمارش تن در دادند و با دلي خونين به انتظار حادثه نشستند.

روز ديگر شيخ معتکف کوي يار شد و با سگان کويش همطر گشت و از اندوه چون موي باريک شد. عاقبت از درد عشق بيمار گشت و سر از آن آستان بر نگرفت و آنقدر خاک کويش را بستر و بالين ساخت تا دختر از رازش آگاه شد و گفت: «اي شيخ کجا ديدي که زاهدان در کوي ترسايان مقيم شوند؟ از اين کار درگذر که ديوانگي بار مي‌آورد.» شيخ گفت: «ناز و تکبر به يک سو نه که عشقم سرسري نيست، يا دلم را باز ده يا فرمان ده تا جان بيفشانم.

روي بر خــاک درت جـان مي‌دهـم      جـان به نرخ روز ارزان مي‌دهم

چنــد نـالــم بر درت در بـــاز کـــن      يـک‌دمم بـــا خوـيش دمســـاز کن

گر چه هم‌چون سايه‌ام از اضطراب     در جهنم از روزنت چون آفتاب

دختر با سخني پاسخ داد که: «اي پير خرف گشته! شرم‌دار که هنگام کفن و کافور تست، نه زمان عشقي‌ورزي! با اين نفس سرد چگونه دمسازي مي‌کني و با اين پيري عشق‌بازي؟» شيخ از سرزنش دختر دل از جاي نبرد و همچنان با او از غم عشق سخن راند. دختر گفت اگر راستي در اين کار ايستاده‌اي نخست بايد دست از اسلام بشويي تا هم‌رنگ يار خويش بشوي. چون شيخ به اين کار تن در داد دختر او را به قبول چهار چيز دعوت کرد: از او خواست که پيش بت سجده کند و قرآن را بسوزاند و خمر بخورد و چشم از ايمان بربندد. اما شيخ يکي از چهار را اختيار کرد، و مي‌خوارگي را برگزيد و از سه ديگر سر باز زد. دختر او را به دير برد و جام مي به دستش داد. شيخ که مجلس را تازه ديد و حسن ميزبان را بي‌اندازه، عقل از کف داد و جام مي از دست يار گرفت و نوش کرد. عشق و شراب چنان او را بي‌خود کرد که هر چه مي‌دانست از مسائل دين و آيات قرآن از ياد برد و جزء عشق دلبر چيزي در وجودش باقي نماند و چون به‌کلي بي‌خويش گشت و از دست رفت خواست تا دستي بر گردن يار بيفکند. دختر او را از خويش راند و گفت: «عاشقي را کفر بايد پايدار.» اگر در عشقم پايداري بايد کيش کافران را اختيار کني تا بتواني دست در گردنم بيندازي و اگر اقتدا نکني اين عصا و اين ردا.


شيخ که عشق جوان و مي کهنه او را در کار آورده بود چنان شيدا و مست گشته و طاقت از دست داده بود که يکبارگي به بت‌پرستي تن درداد و حاضر شد پيش بت مصحف بسوزاند.

          دخترش گفت اين زمان شاه مني     لايق ديدار و همراه مني

ترسيان از اين‌که چنان زاهد و سالکي را به طريق خويش آوردند خشنود گشتند و او را به دير خويش رهبري کردند و زنار بر ميانش بستند. شيخ يکباره خرقه را آتش زد و کعبه و شيخي را فراموش کرد.

عشق ترسازاده ايمانش را پاک شست و بت‌پرستيدنش واداشت و چون همه چيز را از دست داد روي به دختر آورد و گفت:

 خمر خوردم بت پرستيدم ز عشق     کس نديدست آن‌چه من ديدم ز عشق

قريب پنجاه سال را روشن در پيش چشم داشتم و درياي راز در دلم موج مي‌زد تا عشق تو خرقه بر تنم گسست و زنار بر ميانم بست. اکنون تا چند مرا در جدايي خواهي داشت؟»دختر گفت: «آن‌چه گفتي راست است. اما اي پير دل‌داده! مي‌داني که کابين من گران است و تو فقيري. اگر وصل مرا مي‌خواهي بايد سيم و زر فراوان بياري و چون زر نداري، نفقه‌اي بستان و سر خويش گير و مردانه، بار عشق مرا به دوش بکش

شيخ گفت: «اي سيمبر سرو قد! چه نيکو به عهد خويش وفا مي‌کني! هر دم به نوعي از خويش مي‌رانيم و سنگي پيش پايم مي‌نهي. چه خون‌ها از عشقت خوردم و چه چيزها در راهت از دست دادم. همۀ ياران از من روي برگرداندند و دشمن جانم شدند:

تو چنين، ايشان چنين، من چون کنم     چون نه دل باشد نه جان، من چون کنم»

دل دختر بر او سوخت و گفت حال که سيم و زر نداري بايد يک سال تمام خوکباني مرا اختيار کني تا پس از آن عمر را به شادي بگذرانيم. شيخ از اين فرمان هم سر نتافت و خوکباني پيش گرفت. ياران چون اين شنيدند مات و حيران شدند و از ياريش را برگرداندند و عزم کعبه کردند. از آن ميان کسي نزد شيخ شتافت و گفت: «فرمان تو چيست؟ يا از اين راه برگرد و با ما عزم سفر کن يا ما نيز چون تو ترسائي گزينيم و زنار بر ميان بنديم يا چون نتوانيم تو را در چنين حال ببينيم از تو بگريزيم و معتکف کعبه شويم
شيخ گفت: «تا جان در بدن دارم از عشق ترسا دختر بر نگردم و چون شما خود اسير اين دام نگشته‌ايد و از رنج دلم آگاه نيستيد هم‌دمي نتواند کرد. اي رفيقان! به کعبه برگرديد و به آن‌ها که از حال ما بپرسدبگوييد که شيخ با چشم خونين و دل زهرآگين عقل و دين و شيخي از دست داد و اسير حلقۀ زلف ترسا دختري گشت.» اين سخن گفت و از دوستان روي برتافت و نزد خوکان شتافت.
ياران با جان سوخته و تن گداخته به کعبه بازگشتند. شيخ در کعبه ياري شفيق داشت که به هنگام سفر او حاضر نبود. چون برگشت و جاي از شيخ خالي ديد حال او را از مريدان پرسيد. ايشان آن‌چه ديده بودند، از عشق او به دختر ترسا و زنّار بستن و خمر خوردن و بت‌پرستيدن و خوکباني کردن، حکايت کردند. چون مريد آن قصه را تمامي شنيد زاري در گرفت و ياران را سرزنش کرد که: «شرمتان باد از اين وفاداري! چه شد که به آساني دست از او برداشتيد و تنهايش گذاشتيد و چون او را در کام نهنگ ديديد جمله از او گريختيد.» ياران گفتند: «چنان کرديم، اما چون شيخ از ياري ما سودي نديد صلاح خود را در آن دانست که از ما جدا شود و همه را به کعبه برگرداند.» مريد گفت: «بايستي به درگاه حق ملتزم شويد و شب و روز براي شيخ شفاعت کنيد

آخرالامر جملگي به سوي روم عزيمت کردند و پنهان معتکف درگاه حق گشتند و شب و روز گريستند تا چهل روز نه خواب داشتند و نه پرواي نان و آب. تا از تضرع بسيارشان شوري در فلک افتاد و تير دعايشان به هدف رسد و جهان کشف بر مريد يکباره آشکار شد و بر وي الهام گشت که شيخ گمراه از بند خلاصي يافته و گرد و غبار سياه از پيش راهش برخاسته است. مريد از شادي بي‌هوش گشت و پس از آن به ياران مژده داد و جمله گريان و دوان عزم ديدار شيخ خوکبان کردند. چون به او رسيدند، ديدند که خوش و خندان زنار گسسته و دل از ترسائي شسته و از شرم جامه بر تن چاک کرده است. جملۀ حکمت و اسرار قرآن که از خاطرش فراموش شده بود به يادش آمد و از جهل و بيچارگي رهايي يافت و چون نيک در خود نگريست سجدۀ شکر به‌جا آورد و زار گريست.

ياران دلداريش دادند و گفتند: «برخيز که نقاب ابر از چهرۀ خورشيد زندگيت برگرفته شد و خدا را شکر که از ميان درياي ساه راهي روشن پيش پايت گشوده گشت. برخيز و توبه کن که خدا با چنان گناه عذرت را مي‌پذيرد.» شيخ در بر کرد و با ياران عزم حجاز نمود.

از سوي ديگر چون دختر ترسا از خواب برخاست نوري چون آفتاب در دلش تابيد و بدو الهام گشت: «بشتاب و از پي شيخ روان شو و همچنان‌که او را از راه به‌در بردي راه او را برگزين و همسرش بشو!» اين الهام آتشي در جان دختر افکند و در طلب بي‌قرارش کرد چنان‌که خود را در عالمي ديگر يافت.

عالمي کان جا نشان راه نيست     گنگ بايد شد زبان آگاه نيست

ناز و نخوت از وجودش رخت بربست و طرب جاي خود را به اندوه داد. نعره‌زنان و جامه‌دران از خانه بيرون رفت و با دلي پر درد از پي شيخ روان گشت. دل از دست داده و عاجز و سرگشته مي‌ناليد و نمي‌دانست چه راهي در پيش گيرد تا به محبوب برسد.

هر زمان مي‌گفت با عجز و نياز    کـتاي کريــم راه دان کارساز

عورتــي درمــانده و بيچــــاره‌ام    از ديــار و خـانمــان آواره‌ام

مــرد راه چـون تويي را ره زدم    تو مزن بر من که بي‌آگه زدم

هر چه کردم بر من مسکين مگير   دين پذيرفتـم مـرا بي‌دين مگير

خبر به شيخ رسيد که دختر دست از ترسائي برداشته و به راه يزدان آمده است، شيخ چون باد با ياران به سويش بازپس رفت و چون به دختر رسيد او را زرد و رنجور و پا برهنه و جامه بر تن چاک يافت. دختر چون شيخ را ديد يکباره از هوش رفت. شيخ از ديدگان اشک شادي بر چهره فشاند و چون دختر چشم بر وي انداخت خويش را به پايش افکند و راه اسلام خواست.

شيخ او را عرضۀ اسلام داد     غلغلي در جملۀ ياران فتاد


چون ذوق ايمان در دل دختر راه يافت به شيخ گفت: «ديگر طاقت فراق در من نمانده است. از اين خاکدان پر دردسر مي‌روم و از تو عفو مي‌طلبم و مرا ببخش.» اين سخن گفت و جان به جانان سپرد.

گشت پنهـان آفتابش زير ميـغ     جان شيرين زو جدا شد اي دريغ

قطره‌اي بود در اين بحر مجاز    سوي دريــاي حقيـقت رفت بـــاز

برگرفته از کتاب «داستان‌هاي دل‌انگيز» نگارش دکتر زهراي خانلري (کيا) ـ انتشارات بنياد فرهنگ ايران، چاپ سال1346