تبليغاتX
گمگشته دل
توبه از دیدگاه قرآن مجید و مشایخ تصوف شنبه نوزدهم مرداد 1387 8:34

بسم الله الرحمن الرحیمالله

 

 

باسلام خدمت دوستان وخوانندگان گمگشته دل-  پس از وقفه ای نسبتاً طولانی بدلیل بوجود آمدن مشکلات و مصائبی جانگداز  با توکل بر خداوند متعال وبه حول وقوه الهی دیگر بار گمگشته دل دست به قلم برده ومقالات خود را برای خدمت به دوستداران دین وعرفان ارائه می دهد.

 

توبه از دیدگاه قرآن مجید و مشایخ تصوف

 

 

قرآن مجید

 

توبه : توب. توبه- مثاب همه بمعنی رجوع و برگشتن است. معنای توبه رجوع است النهايه توبه ی خدا با توبه ی عبد فرقش آنست که توبه ی عبد برگشتن به سوی خداست با ترک معصيت و تصميم عدم ارتکاب به آن و توبه ی خدا بازگشت به بنده است با رحمت و مغفرت و با موفق کردن به توبه.

۱-« الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک يبدل الله سيئاتهم حسنات و کان الله غفوراًرحيما»

مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و با ايمان به خدا عمل صالح انجام دهند پس خدا گناهان آن ها را بدل به حسنات گرداند که خداوند در حق بندگان بسيار آمرزنده و مهربان است.». «سوره ی فرقان آيه ی 70»

ظاهر آيه آن است که ايمان و عمل و توبه سبب تبديل سيئات به حسنات اند. مثلا آنکه شرک ورزيده و قتل نفس کرده و زنا نموده در صورت توبه و ايمان و عمل صالح روز قيامت خواهد ديد که شرک مبدل به توحيد و قتل نفس مبدل به احياء نفس و زنا مبدل به يک عمل خوب و مفيد شده است. او خار کشته بود ولی گل می چيند.

  مثل روشن آن همان کثافات و زباله هاست که پس از تحولات بسيار در مزرعه ها به صورت کود ريخته می شوند و به ميوه های شيرين و حبوبات لذيذ مبدل می گردند.

خوشا به حال آنانکه از بدی ها توبه کرده و در ايمان و عمل استقامت می ورزند که زهر ما از برای آن ها مبدل به شهدها خواهد شد.

2- «ثم تاب عليهم انه رئوف رحيم. و علی الثلاثه الذين خلفوا حتی اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنو ان لا ملجا الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو تواب الرحيم.»

... باز لطف فرمود و از لغزشهايشان در گذشت که او درباره ی رسول و مومنان به يقين مشفق و مهربان است. بر آن سه تن(فراة، هلال و کعب) که (از توبه يا از جنگ تبوک)تخلف ورزيدند تا آنکه زمينی با همه ی پهناوری بر آن ها تنگ شد و بلکه از خود دلتنگ شدند و دانستند که از غضب خدا جز به لطف او ملجاد و پناهی نيست پس خدا بر آنها باز لطف فرمود ( توفيق توبه داد) تا توبه کنند که خداوند بسيار توبه پذير و در حق خلق مشفق و مهربان است.» سوره ی توبه آيات117و118.

توبه ی بنده ميان دو توبه ی خداوند است. يعنی اول خدا به بنده می نگرد و توفيق توبه می دهد، سپس بنده توبه می کند آنگاه خدا توبه ی وی را می پذيرد وبنده را مورد بخشودگی قرار می دهد «ثم تاب عليهم ليتبوا» پس توبه ی بنده ی مخوف به دو توبه ی خداست.

3- « انما التوبه علی اليه الذين يعلمون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب فاولئک يتوب الله عليهم و کانالله عليما حکيما. و ليست التوبه للذين يعلمون السيئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الان و لا الذين يموتون و هم کفار اولئک اعتدنالهم عذبا اليما» محققا خدا توبه ی آنهايی را می پذيرد که عمل ناشايست را از روی جهل و نادانی مرتک شوند پس از آنکه زشتی آن عمل را دانستند بزودی توبه کنند پس خدا آنها را می بخشايد و خدا دانا و به مصالح خلق آگاه است. کسی که به اعمال زشت تمام عمرش اشتغال ورزد تا آنگاه که به يقين مشاهده مرگ کند در آن ساعت پشيمان شود و گويد اکنون توبه کردم، توبه ی چنين کسی پذيرفته نخواهد شد چنانکه هر کس به حال کفر بميرد نيز توبه اش قبول نشود بر اين گروه عذابی بس دردناک مهيا ساختيم. «سوره ی نساء آيات 17و18.

اين دو آيه از چند جهت جای دقت اند اول اينکه مراد از جهالت آنست که کسی ندانسته گناهی بکند سپس بداند که آن کار گناه و حرام است و يا کسی که گناه بودن کاری را می دانسته ولی روی هوی وهوس و غلبه ی مشتهيات نفسانی که خود يکنوع جهالت است آن کار را بکند. چنين کسی بعد از بخود آمدن و دانستن معصيت بايد فورا توبه کند.

دوم آنکه: بعد از يقين به مرگ توبه قبول نيست و نيز برای آنانکه کافرند و در آن حال می ميرند اگر توبه کنند توبه نيست.

ظاهر اين است که اگر مسلمان پيوسته مرتکب گناه بشود و هنگام يقين به مرگ توبه کند يا کافری مادام العمر کافر باشد و چون وقت مرگش رسيد و به آن يقين کرد، ايمان آورد و به سوی خدا برگردد از هيچ يک توبه و ايمان قبول نيست.

 

ذولنون مصری

 

توبه دو قسم است. توبه ی انابت و توبه ی استجابت. توبه ی انابت آن است که بنده توبه کند از خوف عقوبت خدای و توبه ی استجابت آن است که توبه کند از شرم کرم خدای.

بر هر عضوی توبه ای است:

 توبه ی دل نيت کردن است بر ترک حرام

 و توبه ی چشم فرو خوابانيدن چشم است از نامحرم

 و توبه ی دست ترک گرفتن است در گرفتن مناهی

 و توبه ی پای ترک رفتن است به ملاهی

و توبه ی گوش نگاه داشتن است گوش را از شنيدن اباطيل

 و توبه ی شکم خوردن حلال است

و توبه ی فرج دور بودن از فواحش .

 

سهل بن عبدالله الستری

 

توبه فریضه است بر بنده، به هر نفسی خواه خاص، خواه عام، خواه مطيع باشی، خواه عاصی.

 

يحيی معاذ رازی

 

يکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پيش از توبه.

 

جنيد بغدادی

 

توبه را سه معنی است. اول ندامت، دوم عزم بر ترک معاودت، سوم خود را پاک کردن از مظالم و خصومت.

 

يوسف اسباط

 

توبه را ده مقام است : 1- دور بودن از جاهلان. 2- ترک گفتن باطلان. 3- روی گرداندن از منکران. 4- در رفتن به محبوبات 5- شتافتن به خيرات 6- درست کردن توبه 7- لازم بودن بر توبه 8- ادا کردن مظالم 9- طلب غنيمت 10- تصفيه ی قوت.

 

عبدالله منازل

 

حق تعالی ياد کرده است انواع عبادات را که الصابرين و الصادقين و القانتين و المنفقين و المستغفرين بالاسحار ختم جمله مقامات بر استغفار کرده است تا بنده بينا گردد بر تقصير خويش بر همه ی افعال و احوال ، سپس از همه استغفار کند.

 

ابوبکر کتانی

 

استغفار توبه است و توبه اسمی است جامع، شش چيز را : اول پشيمانی بر آنچه گذشته باشد، دوم عزم کردن بدانکه پيش به گناه رجوع نکند، سوم به گزاردن هر فريه ای که ميان او وخدای است، چهارم ادا کند مظالم خلق را، پنجمهر گوشت و پوست و شحم (پيه) که از حرام رسته باشد، ششم تن را الم طاعت بخشد چنانکه حلاوت معصيت چشانده است.

 

ابوعلی دقاق

 

اگر توبه از بيم دوزخ يا اميد بهشت می کنی، بی همتی است. توبه بر آن کن که خدايت دوست دارد. ان الله يحب التوابين.

 

شيخ ابوبکر واسطی

 

توبه ی قبول آن است که مقبول بوده باشد پيش از گناه. توبه ی نصوح آن بود که بر صاحب او اثر معصيت پنهان و آشکارا نماند و هر که را توبه ی نصوح بود بامداد و شامگاه او از هر گونه ای که بود باک ندارد.

 

نوشته شده توسط گمگشته دل  | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

حاج ملا زاهد بن حاج ملا صلاح الدين ابن ملا لطف الله ابن حاج عوض از اهالي پاوه از توابع كردستان سنندج و فعلاٌ تابع باختران(كرمانشاه) است. جدش حاج عوض از شاگردان شيخ عثمان سراج الدين طويلي است و كرامات و خوارقي مشهور دارد. و پدرش ملا صلاح الدين از شاگردان شيخ عمر ضياءالدين و اهل طاعت و تقوي بوده است. و خود ملا زاهد از شاگردان مرحوم شيخ علاء الدين بن ضياءالدين است. پدرش وقتي فوت كرد، او به حد بلوغ نرسيده بود. و در قصبة پاوه مشغول خواندن درس بود.

بعد ها مبادي علوم را طي كرد و در مدارس نقاط مختلف در پي علم به گردش و تحمل زحمات فراوان تن داد و به قريه بياره آمده مدتي در مدرسة آنجا مقيم بود و درس خواند، سپس به اطراف سليمانيه نيز رفت و نزد ملا محمد مشهور به رئيس در قرية گه لا له از توابع چوارتا مدت زماني اقامت و استفاده كرد. و در اواخر تحصيلش به بياره بازگشت. و قسمتي از كتاب تقريب المرام شرح تهذيب الكلام را در آنجا خواند، و اجازه علم را از محضر مبارك استاد ملا عبدالكريم مدرس گرفت.

سپس به پاوه برگشت و مدرس طلاب و امام جمعه و جماعت گرديد و براي مسلمانان موعظه كرد، و خداوند او را در خدماتي كه در راه دين انجام داد موفق فرمود، و همچنين او در اداء فريضة حج توفيق يافت و ايشان در محل مرجع فتواي ديني در پاوه و هورامان کردستان خدمت نمودند.

علامه ضيايي همواره سعي كرده‌اند در كنار كسب دانش و معرفت، حامي مالی ( ساخت مدرسه و وقف زمين و ملک جهت احداث مسجد و...) و فکری و همواركننده مسير طالبان آگاهي و فرهنگ و علم باشند, و به عنوان بنیانگذار و اولين رئيس فرهنگ منطقه پاوه و جوانرود و هورامان خدماتی ماندگار در راستای ارتقای سطح علمی اين مناطق ارائه نمود.

حاج ماموستا روز 4 ارديبهشت سال 1373 در سن هشتاد و هشت سالگي و پس از بيش از نيم قرن خدمت و تبليغ و تدريس و مديريت و صيانت، به سوي آشيان جانان بال گشود و به ملكوت اعلي پيوست و در مزارستان سردة پاوه ( مرقد حاجي عوض(جدش) - عارف نامدار) به خاك سپرده شد. عاش سعيداً و مات سعيداً

باتشکر از دوست بزرگوار جناب آقای محسن که  مطلب وهمچنين عکس را در قسمت نظرات برای بنده ارسال نموده است

نوشته شده توسط گمگشته دل  | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زندگانی شيخ محمد عزيز نجاری (شمس العارفين)

  

 

اين عارف وارسته از مفاخر دينی واجتماعی منطقه هورامان به شمار می رودکه حدود 200 سال پيش درروستای دله مرز ازتوابع هورامان ژاورود بدنيا آمدودردامان پدر ومادری پاک ومتدين پرورش يافت. سال تولدش مشخص نيست اما دقيقاً در روز جمعه 28صفر 1322 وفات نموده است.بنابه قول آگاهان ومعمرين بيش از90سال سن داشته است که دراين صورت می توانيم سال تولدش را 1232 رقم بزنيم. اجدادش دراصل از منطقه قره داغ کردستان عراق بودند که زندگی ايلاتی داشتند وبعدها درروستای دله مرز مسکن گزيدند. اين طايفه به طايفه سنگ تراشان نيزمشهوربودند.پدربزرگ شيخ، احمدآقاسنگ تراش تبحرفراوانی درسنگ تراشی داشت بطوريکه سنگ بنای مسجد دارالاحسان سنندج را ايشان تراشيده است.

پدرشيخ به نام طاهر آقا درروستا خورده مالک بودوازنظر اقتصادی وضعيت خوبی داشت . ايشان شخصی متدين وپرهيزگاربودو زندگی خود را وقف خدمت به مردم روستا و ايجاد آسايش وامنيت براي آنان کرده بود.هرکس دچارمشکلی می شد،براي رفع ورجوعش به ايشان مراجعه می کردوهرمسافريا غريبه ای گذرش به روستامی افتاد،به خانه اومی رفت.

شيخ محمدعزيز نيز همانند پدرش ازهمان دوران جوانی زندگی خودراوقف خداوند وخدمت به مردم کرده بود.در ايام جوانی عليرغم داشتن زندگی نسبتاًمرفه،به شهر پاوه مهاجرت کردوبه شغل رنجبری پرداخت.« رنجبری يک اصطلاح هورامی است به معنی کسی که در ازای خوردوخوراک وپوشاک برای ديگران بصورت تمام وقت کارمی کند» .

شيخ در پاوه مدتی رنجبر ميرزا شفيع پاوه ای «ازشاعران ومشاهير مشهور » بود. كار اصليش چيدن علف درکوه شاهو وحمل آن بوسيله چهارپا به پاوه بود.

روايات فراواني از اين دوران درباره وی نقل مي كنند . از جمله مي گويند چنان در زهد و ورع غرقه بود كه هرگاه به شاهو مي رفت كفش هايش را از پا در مي آورد و با پاي برهنه راه ميرفت و سوار قاطر نمي شد تا ضرركمتري به صاحبكارش  برساند . هروقت به شاهو مي رفت درطول راه دائم ذكر مي كرد و با صداي بلند لا اله الا الله مي گفت . يك روز هنگامي كه شكارچيان كبك در مخفيگاه به انتظار رسيدن كبك و شكار بودند شيخ ازآنجا عبورمی کند وبراثرصدای ذكر و تهليله اش كبك ها فراری مي شوند و شكارچيان عصباني وی راکتک مفصلی مي زنند.او همچنان به ذكر مشغول است هرگاه تند مي زنند با صداي بلند ذكر مي كند و هر گاه آهسته مي زنند تن صدايش را آهسته مي كند .

شيخ بسيار وارع بود و در كارش نهايت سعي خود را مي كرد تا اهمالي به خرج ندهد و حق صاحبكارش را به تمامي ادا نمايد . مي گويند يك روز پس از چيدن علف وحمل آن از كوهستان به پاوه ، متوجه مي شود يك بسته علف را كه چندان ارزشي نداشته فراموش كرده است كه بياورد . به اين خاطر به كوهستان برگشته و آن علف را مي آورد وآن مسافت طولاني و خسته كننده را به خاطر علف ناچيزي طي مي كند تا حق خود را ادا كرده باشد .

ميرزا شفيع آدم بسيارفهميده وچهره شناسي بودورفتار وحالات شيخ را زيرنظر داشت.اين مسئله باعث شد تا به منزلت عرفانی وی پی ببردوعذر اورا بخواهد.

 

اينجا نكته ای وجود دارد كه حائز اهميت مي باشد و آن اين است كه با وجود اينكه شيخ در روستای زادگاه خوداز موقعيت اجتماعي خوبي برخوردار بود و زندگي نسبتاً خوبي داشت ومردم روستا همه به ديد يك رهبر و مشكل گشا به او مي نگريستند چطور شد كه به همه اين تعلقات پشت پا زده و از آن موقعيت ها چشم پوشيد و به جايي مهاجرت كرد كه برايش ناآشنا و غريب بود و به شغلي بسيار سخت يعني رنجبري پرداخت .هر چه هست بايد از ديد تصوف به اين قضيه نگريست . احتمال می رود اين عمل در راستاي تزكيه نفس و طي مراحل تصوف بوده باشد .

بعد از اين جريان بود كه شيخ محمد عزيز به روستاي دشه ( در ده كيلو متري جنوب غربي پاوه ) رفته و به خادمي مسجد آنجا مشغول شد . مدت 7 سال در آنجا ماند . در اين مدت زمستانها در روستاي دشه بود و تابستانها به نِجار مي آمد . آن وقتها در نجار باغي بود كه تعلق به خانواده اي پاوه اي به نام ملا جعفر داشت . اين شخص برادر خاتون شيرين(متعلقه شيخ) بود . شيخ تابستانها به آبياري اين باغ مشغول مي شد . اين خانواده بر اثر حادثه اي مجبور شدند از پاوه به سليمانيه مهاجرت كنند و در آنجا ماندگار شوند و تنها خاتون شيرين ماند و به باغها رسيدگي مي كرد . تا اينكه شيخ با وي ازدواج كرد .

شيخ مدت هفت سال خادم مسجد « دشه » بود . در اين مدت اگر مسافري يا غريبه اي به روستا مي آمد به او كمك مي كردواو را راهي مي ساخت . تا اينکه شبي در خواب حاج شيخ علي ، رهبر طريقت قادريه وي را به كركوك دعوت مي كند و اين خواب سه دفعه تكرار مي شود تا اينكه يقين حاصل مي كند و به توصيه زنش خاتون شيرين كه او نيز چنين خوابي ديده است ، بار سفر بسته راهي كركوك مي شود .

 بنظر مي رسد كه از هنگام خارج شدن شيخ از روستاي دله مرز و آمدنش به پاوه تا مسافرت به كركوك ده سال طول كشيده و در اين ده سال خود را از لحاظ معنوي تقويت كرده و براي وارد شدن به جرگه طريقت آماده نموده است . البته در اينجا لازم است توضيح داده شود كه درباره جريان مسافرت به كركوك و تمسك شيخ محمد عزيز روايات مختلفي وجود دارد از جمله اينكه : مي گويند از همان سالهايي كه در روستاي دله مرز زندگي مي كرد شيفته تصوف شده بود و پس از جستجو و تفحص فراوان براي يافتن مرشدي لايق ، عاقبت مراد خود را يافته به كركوك رفته و در خدمت شيخ عبدالرحمن خالص تمسك نمود. بعد از وارد شدن به جرگه تصوف بود كه به سير و سلوك عرفاني پرداخته به پاوه مسافرت و به كارهاي شاق و همچنين رياضت و چله كشي مشغول شد. تا اينكه به مرحله استادي و ارشاد رسيد .

روايت ديگري هست كه شيخ پس از اينكه به پاوه آمد در خدمت ميرزا شفيع يا فقي شفيع كه صاحبكارش بود و خليفه شيخ عبدالرحمن نيز بود تمسك كرد . فقي شفيع پس از اينكه متوجه كرامت و بزرگي شيخ محمد عزيز شد ، او را به كركوك برده به حاج شاه علي كه به تازگي جانشين پدر شده بود معرفي نمود . ايشان نيز شيخ محمد عزيز را مقام شيخي داده مامور و مسئول طريقت قادريه طالبانيه در ايران نمود .

همچنين مي گويند در دشه خليفه اي منسوب به كركوك بود كه شيخ محمد عزيز در هنگامي كه در دشه به سر مي برد به خدمت آن خليفه رفته نزدش تمسك نمود . تا اينكه يك بار در ملازمت آن خليفه به كركوك رفت و حاج شاه علي ، رهبر طريقت قادريه در همان لحظه ديدار به عظمت و كرامت شيخ محمد عزيز پي برد و او را مقام شيخي داد و به ايران برگرداند . روايت ديگر مسئله ديدن خواب هاي پي در پي مي باشد كه حاج شاه علي ، شيخ محمد عزيز را به كركوك دعوت مي كند كه در سطور قبل به آن پرداخته شده است .

در اينجا ملاحظه مي شود كه درباره اين موضوع روايات مختلفي نقل شده است كه با هم تناقض دارند ولي اكثراً روي قضيه خواب تاكيد دارند و نگارنده نيز اين قضيه را مد نظر قرار داده است بديهي است كه اقطاب تصوف در همه حال از طريق كشف و شهود و مشاهده به دنبال يافتن افراد شاخص و صاحب دل بوده اند تا آنان را برای ارشاد جامعه پرورش دهند و مطمئناً جريان ورود به تصوف شيخ محمد عزيز در اين راستا بوده است.

در تاريخ تصوف مي توان به بسياري از اين دست قضايا برخورد بطور مثال جريان شمس با مولانا بسيار مشهور است و يا جريان شيخ احمد هندي كه مسافت طولاني هندوستان تا كردستان را مي پيمايد تا شيخ محمود زنگنه اي را پيدا كرده و طريقت خود را به او بسپارد . همينطور نيز در مورد حاج شاه علي صدق مي كند كه پس از يافتن شيخ محمد عزيز و آگاهي از قدرت فوق العاده روحي او ، وي را به كركوك دعوت مي كند و در همان مشاهده اول و همان برخورد اول و بدون اينكه او را آزمايش كرده و يا برنامة رياضتي به او بدهد و بدو ن اينكه هيچ خلوتي ( همانند خلوت مولانا و شمس ) با وي داشته باشد ، او را شيخ خطاب مي كند . و بلافاصله اجازه ارشاد به او مي دهد .

اين نكته مي رساند كه شيخ محمد عزيز قبلاً خود را از آلايش ها پاك گردانده و با روحي سبكبار و خالي از معصيت وارد طريق تصوف شده است و ديگر نيازي به خلوت رفتن و تربيت روح زير نظر مرشد نداشته است .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط گمگشته دل  | لینک ثابت |

تصوف و طريقت نقشبنديه درهورامان سه شنبه ششم فروردین 1387 21:8
بسم الله الرحمن الرحیم سال نو مبارک

 

سلام دوستان:

 

 سلامـی چـو بـوی خـوش آشنایـی

بـــدان مــردم دیــده ی روشنــایـی

 

درودی چــــو نـــــور دل پارســـایـان

بــدان شمع خــلوتگــه پارســـایـی

 

نمیبینم از همدمان هیچ بر جــای

دلم خون شدازغصه ساقی کجايي

 

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جــا

فروشند مفتـــاح مشکل گشـایــی

 

عروس جهان گرچه درحدحسنست

ز حـــد میبـــرد شیــــوه بیوفایی

 

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مـــومیـــایی

 تقدیم به همه دوستان

مــرا گر تو بگذاری ای نفس طامـــع

بســـی پادشـایـی کنـــم در گدایی

 

بیـــامـــوزمت کیمیـــای سعـــــادت

ز همصحبت بـــد جـدایــی جـدایــی

 

می صوفی افکن کجا می فروشنـد

که در تابــــم از دست زهـــد ریایـی

 

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

 که گویی نبود ست خود آشنـایــی

 

مکـن حافظ از جــور دوران شکــایت

چــــه دانی تو ای بنــده کار خدایـی

 

 

 

 

دوستان عزیز ومهربانان . گمگشته دل به لطف حق امروز یک ساله شد. یک سالی که با همه خوشی ها وناملایمتیهایش  گذشت. من خداوند را شکر گزارم که در مدت این یک سال دراین صفحه مجازی با دوستانی آشنا شدم که ارزش دوستی داشتند. خیلی چیزها از آنان آموختم. با شادیهایشان هم آواز شدم وبا غصه هایشان همراز.عزیزان این روزها که روزهای آغازین سال است ، مصادف است با ماه مولود پیغمبر عزیزمان حضرت محمد (ص) که امیدوارم به برکت نام آن حضرت این سال سالی توام با موفقیت ومعنویت برای همه شما باشد .انشاالله.

 

 

اين بار قصد دارم در باره مشايخ بزرگ طریقت نقشبندی  درهورامان بنويسم.و....

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تصوف و طريقت نقشبنديه درهورامان

 

 

طریقت نقشبندی ، مولانا خالد شهرزوریوبلاگ نقشبندیه

 

نقشبندي طريقتي است منسوب به خواجه بهاء‌الدّين محمّد نقشبند بخارايي(791 ـ 717 هـ). ولي بهاءالدّين را بنيانگذار و مؤسس آن نمي‌توان شمرد، طريقة او به حقيقت دنبالة طريقة خواجگان است، طريقه و سلوكي كه خواجه يوسف همداني(535 ـ 440هـ) و خواجه عبدالخالق غجدواني(575 ـ493 هـ)، بنيان نهاده بودند. خواجه بهاءالدّين محمّد بن محمّد اويسي بخارايي، مشهور به «شاه نقشبند» از سيد امير كُلال (متوفاي772 هـ ) تعليم يافت و بعدها مُحيي و مُصلح طريقة خواجگان شد و طريقة نقشبندي آميخته‌اي شد از تعاليم عبدالخالق غجدواني و بهاءالدّين بخارايي. طريقة نقشبندي به زودي در ماوراءالنهر و خراسان رواج يافت و پس از بهاءالدّين، خلفاي او علاءالدّين عطّار(متوفي 802) و محمّد پارسا(متوفي 822) و يعقوب چرخي(متوفي 851) بر مسند ارشاد نشستند كه در ترویج اين طريقت سهمي داشتند و از بعد اينان خواجه عبيدالله احرار(895 ـ 806) آمد كه مشهورترين و متنفذترين مشايخ عصر تيموري است و به عهد او اين طريقت به ذروة نفوذ و شهرت و رواج رسيد».

اين طريقت بر سنّت و شريعت و دوري از بدعت استوار است و تأكيد دارد و همين باعث شده است كه در شرق و غرب جهان اسلام،گسترش يابد و به خصوص، روش عرفاني علما و فضلا و ادبا و فقهاي اسلام بشود؛ شيخ ابن‌حجر هيتمي (974 ـ 909 هـ.)، عالم و فقيه مشهور اهل سنّت گفته است:« الطريقة العلية السالمة من كدورات جهلة الصوفيه، هي الطريقة النقشبندية».

يكي از بزرگان و مرشدان نقشبندي كه در زمان او اين طريقت بسيار رواج يافته است، مولانا شاه غلامعلي عبدالله دهلوي(1240 ـ 1158 هـ .) است. در زمان ارشاد شاه عبدالله، عارف و دانشمند بزرگ كُرد ضياءالدّين ابوالبهاء مولانا خالد ذوالجناحين شهرزوري (1242ـ 1193 هـ .)، با راهنمايي يكي از مريدان او، در سال 1222 قمري به دهلي در هندوستان مي‌رود و پس از يك سال با اخذ طريقه و اجازة ارشاد از شاه عبدالله، به كردستان باز مي‌گردد و به ارشاد و تبليغ طريقة نقشبندي مي‌پردازد. از آن تاريخ به بعد، اين طريقه ـ‌كه قبل از آن در كُردستان چندان رايج و مشهور نبوده است ـ چنان رواج مي‌يابد كه حتّي حكام و علما ـ و از جمله استادانِ علمي مولانا خالد ـ نيز به آن مي‌گروند.

پس از مولانا، خلفاي او در مناطق مختلف اسلامي و از جمله كُردستان به ارشاد و پيشبرد طريقة نقشبندي پرداختند. شيخ عثمان سراج‌الدّين نقشبندي، يكي از جانشينان بسيار نامي مولانا خالد است. او در سال 1195 هـ.ق، در دهستان «تويله» در اورامانِ كُردستانِ عراق متولّد شد و پس از رسيدن به سن بلوغ به تحصيل علوم ديني پرداخت، وي از همان دوران جواني به عرفان علاقه‌مند بود و ضمن تحصيل در بغداد به سلوك مي‌پرداخت و چشم به راه مردي كاملِ مكمّل بود تا از او اخذ طريقت كند،در همان ايام، مولانا به بغداد آمد، شيخ سراج الدّين، از وي تعليم گرفت و به عنوان اوّلين خليفة مولانا در سليمانه در سال 1228هـ. از او اجازة خلافت و ارشاد دريافت كرد. شيخ عثمان پس از چند سال به اورامان(هه‌ورامان) بازمي‌گردد و در قصبة مسقط الرأس خويش ـ كه اكنون آباد و مطاف اهل دل است ـ و گاهي در مناطق اطراف آن مشغول ارشاد مي‌شود و تا سال وفاتش (1283هـ .ق)، بر آن حال باقي مي‌ماند.

 

 زندگانی مشايخ  کرام نقشبندی هورامان از اينجا آغاز می شود که برگرفته از کتاب علمائنا (دانشمندان کرد در خدمت علم ودين)  نوشته علامه بزرگ ماموستا ملا عبدالکريم مدرس باترجمه احمدحواری نسب می باشد:

 

شيخ عثمان ته ويله ا ی:

 

او شيخ عثمان سراج الدين ابن خالد بن عبدالله بن محمد بن درويش بن معروف بن جمعه بن ظاهر از سادات است. همچنين به خط شيخ محمد بهاء الدين ابن عثمان (صاحب ترجمه) مسطور است و مشهور : كه جد ايشان محمد بن درويش از جبل حمرين بين خويشاوندانش از سادات نعيميين به اورامان انتقال يافته و در قريه طويله اقامت كرده است و مادرش حليمه ابن ابي بكر از اولاد فقيه احمد معروف به غزايي و غزايي از نسل شيخ نعمة الله ولي ابن شيخ زكريا حسني شاذلي ساكن قريه كاكوزكريا از قراء كه لا ته رزان از توابع سنندج است . پس شيخ عثمان بر اين دو شجره از طرف پدر از سادات حسيني و از طرف مادر از سادات حسني است ، اگر چه نه خود و نه اولادش در بين مردم ادعاي سيادت نكرده اند . شيخ عثمان درسال 1195ه.ق در قريه طويله بدنيا آمد و در ميان خانواده محترم خود تربيت يافت . و چون به حد تميز رسيد به درس و تحصيل پرداخت و قرآن را ختم نمود و بعضي كتابها و رسالات ديني و اخلاقي فارسي كه معمول بودند در قريه طويله خواند و تمام كرد بعد از آن در طلب علم به بياره و خورمال و حلبجه كه در همه آنها مدارس علمي و ديني داير و تحصيل و تدريس برقرار بوده رفت ، و جستجوي علم را ادامه داد ، اما او به تصوف و كوشش در آن از كوشش در راه تحصيل خوشحالتر بود با علم به اينكه قريحه و استعداد علميه خوبي نيز داشت . او كتابهايي به خط خود داشت كه در ايام تحصيل نوشته بود ، از آنجمله رساله وضع ، رساله فرايض و بعضي مكتوبات ديگر . و بواسطه رغبتش به تصوف و مجاورت مقامات روحيه و متصوفه از كردستان عراق به بغداد نقل مكان كرد ” و در مدرسه جامع حضرت ابي محمد محيي الدين عبدالقادر گيلاني (قدس الله سره ) ساكن گرديد و در آنجا باقي ماند ، و در حضور مدرس جامع درس مي خواند و به عبادت نيز مشغول بود و در حلقه هاي ذكر شركت مي كرد . در اين اثنا كه او در آرزو و مترصد نيل به مقصود بود ، ناگهان به حضور حضرت شيخ خالد نقشبندي مشهور به مولانا خالد مشرف شد و براي يك سال طبق امر آن مرشد مهمان او گرديد ، قبلاً بين او و شيخ عثمان سابقه معرفتي در كردستان دست داده بود ، پس به طريقه او داخل شد و در حضور او تمسك كرد ، و آنگاه مشغول وظايف سلوك و زحمت در راه نيل به مقصود و معشوق طبق اصول ايشان (نقشيه) گرديد ، و روز به روز بر نور و اشراق قلب و انشراح صدرش مي افزود ، و ماه به ماه و سال به سال از لحاظ معنويت ترقي مي كرد ، و مرتب به سلوك نزد مرشد بزرگ خود در بغداد ادامه داد ، و بعد از بازگشت مرشد به سليمانيه و اقامتش در آنجا و بازگشت دوم به بغداد در 1231 پيشنهاد خلافت به او كرد ، و اجازه ارشاد به او داد .

او نخستين خليفه از خلفاي مولانا خالد (قدس سره) مي باشد ، و با اينكه خليفه شد از ملازمت مرشد دست نكشيد تا در عراق بود . چه در بغداد و چه در سليمانيه و چه در اورامان در ايام تابستان ، كه مولانا براي استفاده از هواي لطيف به آنجا مي آمد .

 

 تا موقعي كه مولانا از راه شمال اورامان به دمشق شام رفت كه شيخ عثمان را به خلافت خود گذاشت تا مردم را به آداب دين و تزكيه نفس و دوام تقوي و ملازمت پيروي كتاب و سنت ارشاد كند ، پس بر همين برنامه مدتي در سليمانيه در خانقاه مولانا خالد باقي ماند ، سپس به بياره آمد بعد به سليمانيه برگشت ، و براي بار دوم به بياره مراجعت فرمود و چندي بعد در قريه طويله زادگاه خود اقامت گزيد ، و در هر نقطه از اين نقاط بر ارشاد و نصيحت و توجه و تربيت سالكان طريقت مواظبت فرمود ، و دور از دنيا و تجملات آن باقي ماند ، و به ذكر خدا و پيروي سنتهاي عالي و روشن نبوي مشغول بود . لذا علما و مردان متقي و پرهيزگار پروانه وار به دور شمع وجودش گرد آمدند ، و خلقي بسيار در عراق و ايران و تركيه از بركات او استفاده كردند .

 

 و بعد از تاريخ 1250 وقتي در بياره بود ، خداوند پسراني عزيز و نجيب به او عطا فرمود كه عبارت بودند از : محمد و عبدالرحمن و عمر و احمد . كه همه در بيت علم و دين و ارشاد و تقوي رشد و نمو كردند ، و قرآن و كتب ديني و علمي را آموختند و به حد كافي پخته شدند و اطلاع كامل از علوم ديني و ادبيات عربي و فارسي يافتند و هر كدام از آنان مانند يك سالك مخلص به سلوك در طريقت زير توجهات مرشد كامل (پدر) كوشيدند ، و از آنان جمعيتي از اهل ارشاد و خدمت به علم و دين تشكيل شد ، و نقاطي براي محل ارشاد و خدمت عباد در طويله و بياره و احمد آباد ، ساختند ، همچنانكه مريدان و خلفاء پدرشان در هر شهر و محيط تكيه و خانقاه براي خدمت به اسلام و دوام ذكر و فكر و عبادت مسلمين بنا كردند.

شيخ عثمان سراج الدين در حدود 1263  از بياره به قريه طويله رفت و در خود قريه در خانه هاي مخصوص خودشان مقيم شد و به ذكر و تعليم آداب طريقت در قريه مشغول گرديد ، و تكيه اختصاصي را بنا نكرد ، همچنانكه در بياره نيز وضع بر اين منوال بود . اما بعد از وفاتش پسر ارشد او شيخ محمد بهاء الدين در پائين قريه طويله تكيه اي وسيع بنا نهاد .

همچنين فرزند سوم آن حضرت شيخ عمر ضياء الدين مدرسه و مسجد جامعي در قريه بياره ساخت ، و قسمتي از آن را براي اقامه شعائر ديني و تشكيل حلقات ختم و سكونت و سلوك سالكان مقرر فرمود . و نيز پسر چهارم او حاج شيخ احمد شمس الدين تكيه اي در قريه احمد آباد نزديك ناحيه خورمال گلعنبر درست كرد . اما پسر دوم حضرت سراج الدين يعني حاج شيخ عبدالرحمن ابوالوفا فرصتي براي احداث و ايجاد بنا و تعمير نداشت زيرا به بغداد مهاجرت كرد ، سپس حج بيت الله انجام داد ، و از آنجا بازگشت . و بزودي به رحمت و رضوان خدا پيوست .

و آنچه ما از مردم در احوال شيخ عثمان جمع كرده ايم و دانسته ايم اين است كه حتي يك روز حضور او از مشاهير كرام خالي نبود . چه از علماي بزرگ و سرشناس و چه ساير طبقات محترم مردم . و درس فقه شريف و علوم دينيه عربيه ، ادبيات و بلاغه و اصول و حديث و تفسير در تكيه اش تدريس مي شد ، و اداره اين امور علمي و ديني به عهده ملا حامد كاتب شيخ بود و گاهي از جانب ساير علما كه در آنجا براي سلوك و يا زيارت حضرت شيخ و ارتباط روحي با او در بياره و طويلي توقف مي كردند تدريس اداره مي شد و مردم از حضور آنان كسب فيض مي كردند ، و از وجود آنان مستفيض مي شدند . فرزندان حضرت پير نيز از ملا حامد بهره علمي مي گرفتند و نزد او درس مي خواندند ، و نيز از علامه ملا احمد نودشي يا اديب صوفي و دانشمند مشهور سيد عبدالرحيم مولوي نكات ادبي و علمي را مي آموختند و از غير ايشان در آن مجمع علمي و ديني نيز استفاده مي بردند . و در حقيقت هيأت و جماعتي كه آنجا بودند هيأت روحي و اجتماعي قدسي بودند از طرفي ، و از طرف ديگر هيأت و اجتماع علمي و ادبي بودند همچنانكه آنجا (طويله و بياره) جمع كثيري از فضلا و ادبا و صاحبان املاء و انشاي شيوا و ساير اشخاص صاحب فضل و هنر وجود داشتند و اين جمعيت خير و محفل ملكوتي همواره بر عمل به كتاب و سنت و تعليم و ارشاد مردم بدانها به عنوان شرع شريف مداومت كردند بطوري كه هيچگاه كسي وقوع حادثه يا داعيه مخالفت دين را نشنيد ، جز اينكه اگر بندرت رخ مي نمود ، فوراً سخت مورد انكار و نهي و منع و توبيخ قرار مي گرفت . و هر كس داخل اين مجتمع نوراني و اسلامي مي گرديد ، از منهيات محفوظ بود ، پس آن محلها (طويله و بياره ) آسمان معرفت و دانش و بينش گرديد ، زيرا آفتاب هدايت و نور عنايت رباني در آن مي درخشيد . و بر همين برنامه محكم خود مداومت فرمود تا اينكه سال 1283 فرارسيد و حضرت مرشد (شيخ عثمان سراج الدين طويلي ) در اين سال در حالي كه 88 سال از عمر پر بركت او گذشته بود به قرب رحمت خدا پيوست و در پائين قريه طويلي در باغ خودش كه بعد از وفات او به مرقد و مقام مبارك ضريح منورش تبديل شد دفن گرديد . خداوند او را رحمت كند و خاكش را معطر و پاك دارد و بهشت را جايگاهش فرمايد . آمين . به منت و بخشش خود كه او شنونده و قبول كننده دعاها است .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط گمگشته دل  | لینک ثابت |

 

 

.

بسم الله الرحمن الرحيم

----------------

مشايخ ارشادي طالبانی وچندنام آورديگراين خاندان

 نوشته دكترنوري طالباني

 

برگردان از كردي به فارسي:گمگشته دل

 

قسمت دوم

 

 

مقدمه مترجم

ـــــــــــــــ

 

باسلام ودرود فراوان برخوانندگان صميمی ودوستان دوست داشتنی گمگشته دل. اميدوارم توانسته باشم خدمتی هرچند ناچيز درشناساندن مشايخ وبزرگان طريقت طالبانی به دوستان عزيزم انجام داده باشم . همانطور که در قسمت اول اين نوشته عرض شد، اين کتاب ترجمه کتابی است تحت عنوان (شيخانی ارشادی تاله بانی وچه ند ناوداريکی تری ئه م بنه ماله نوشته دكترنوري طالباني) که بنده گمگشته دل آن را از زبان کردی به زبان فارسی با عنوان مشايخ ارشادي طالبانی وچندنام آورديگراين خاندان ترجمه نموده ام.

در مقدمه قسمت اول درمورد نويسنده کتاب وهدف او از تاليف آن ، مطالبی نقل شد که ذکرنکته ای از آن دراينجا خالی از لطف نيست :

نويسنده   کتاب جناب دکترنوری طالبانی که فردی عالم ودانشمند وانديشمند سيـاسی و اجتماعی مي باشد،و خودعضوی از اعضاءخانواده تکيه طالبانی بوده وقسمتی از عمر خودرادرآن تکيه درمحضربزرگان ومشايـخ مشهور از جملـه پدر بزرگوارش حضرت شيخ محمدجميل و برادر ارجمندش حضرت شيخ علی دوم بوده است، بنابراين نوشته هايش ازاين نظرحائزاهميت مي باشدکه خود دربطن آن قرارداشتـه واين نوشتـه هـا را از بزرگان مشايخ وعلمای مشهوری همچون عالم ربانی ملاعبدالکريم مدرس اقتباس نموده است. امابه نظربنده دراين کتاب جنبه هاي عرفانی حيات مشايخ طالبانی کمرنگ ترازجنبـه های سيـاسی و ادبی واجتماعي اين خاندان بيان شده است. جا داشت نويسنده شهيروعاليقدرباتوجه به بضاعت بالای علميش واردجزئيات می شدونحوه زندگی وراه و روش وکرامات بزرگان اين خاندان رانمايانگرمی ساخت.

ذکر اين نکته ضروری به نظر می رسد که اين کتاب درحال حاضر آماده چاپ است وکارهای مقدماتی آن به پايان رسيده ،و اگر چه مطالب اصلی همين مطالب هستند اما حواشی و توضيحات والحاقات زيادی به آن اضافه گرديده است.

درپايان از دوستان ارجمندم انتظار دارم با مداقه بيشتر به مطالعه اين مطالب پرداخته واگر نقصی درنوشته ديدند با پيشنهاد وارائه راهکار بنده را راهنما شوند.

مطالب اين قسمت:

شيخ عبدالقادر فائض 2- شيخ رضا شاعر  3- شيخ محمد علی طالبانی 4-  شيخ جميل طالبانی 5- شيخ علی طالبانی 6-  شيخ حبيب طالبانی وچند نام آورديگر

 

شيخ عبدالقادر فائض

 

شيخ عبدالقادر مردي تحصيلكرده وبسيار متدين بود .درخدا پرستي وبندگي كردن كم نظير ودرعزت نفس وقناعت كردن يگانه عصر خود بوده است، همچنين شاعري چيره دست وتخلصش درشعر فائض بوده است.

بخش بزرگي از اشعارش درراستاي تصوف وعرفان بوده وعلاوه بر زبان كردي به سه زبان فارسي ،تركي وعربي شعر سروده است.اما متاسفانه قسمت بيشتر اشعارش جمع آوري نشده واز بين رفته اند.

شيخ عبدالقادر فائض 5 پسر داشته است: شيخ خيرالله،شيخ محمد نوري،شيخ عزالدين،شيخ طالب وشيخ فيض الله.دو نفر از آنها خيلي زود به رحمت ايزدي پيوسته اند وآن سه نفر ديگر درميان خاندان طالباني ومنطقه كركوك جايگاه ويژه اي داشته اند .بالاخص درروستاهاي دشت داقوق جنوب كركوك.

از دكترمكرم طالباني شنيدم گفت:دراواسط دهه هفتاد ميلادي وزير دولت احمد حسن البكر (رئيس جمهور عراق)بودم .يك روز درحضور جمعي از وزيران گفت:خاندان ما مديون خاندان طالباني است .چونكه درزمان عثمانيان يكي از عموهايش چندسرباز عثماني را مي كشد وبه همراه بستگانش به روستاهاي طالباني پناه مي آورند ودرپايين كركوك درمنطقه داقوق مي مانند تا اينكه فرمان بخشش آنها ازجانب باب عالي استانبول صادر مي شود. پس از آن شيخ عزالدين با احترام تمام آنها را راهي مي كند وبرادر كوچكترش شيخ فيض الله را به همراهشان تا تكريت روانه مي كند.

رئيس جمهوري كنوني عراق صدام حسين در اواخر سال 1989 اين جريان را درتلويزيون عراق به نحوي ديگر بيان كرده است.قبلاَ درهمان سال نامبرده فرمان عفو عمومي براي تمام كرداني كه مسلحانه بر عليه رژيمش قيام كرده بودند صادر كرده بود به استثناي مام جلال طالباني ! درصحبتهاي بعدي ،صدام گفت ازاو نيز مي گذرم چونكه درعصر عثمانيان تعدادي از اقوام ما به كردستان رفته وبه نزد اقوام جلال طالباني پناه آورده واز آنها احترام ديده اند. درقبال اين مردانگيِ آنها ، من هم ازجلال طالباني مي گذرم!.

يک توضيح : اين كتاب درزمان حكومت صدام نگاشته شده است . صدامي كه آنروز درمقام قدرت واستكبار چنين سخناني رانده، عاقبت قدرت مام جلال كه امروز بر اريكه رياست جمهوري عراق تكيه داده را دربرابر  زبوني خود مشاهده كرد .اما تفكرات استبدادي وخودمحوري وضدمردمي صدام كجا وتفكرات دموكراسي ومردم خواهي مام جلال كجا!(مترجم)

 

شيخ رضا شاعر

 

شيخ رضا شاعر فرزند سوم شيخ عبدالرحمن خالص است كه درسال 1253 هجري قمري مصادف با 1835 ميلادي درروستاي قرخ بدنيا آمده است.

شيخ رضا درهمان كودكي زيركي ونبوغ وفصاحت ازناصيه اش پيدا بود. نقل مي كنند درعصر پدرش هرچهاربرادر براي زيارت بارگاه شيخ عبدالقادر گيلاني به بغداد مي روند.پس از مراسم زيارت ،بمدت چندساعت زبان شيخ رضا مي گيرد كه اين مسئله باعث پريشاني برادر بزرگتر، شيخ علي مي گردد. وقتي به كركوك برمي گردند واين واقعه را براي پدرشان نقل مي كنند، پدربا لبخند مي فرمايد:«كاش زبان شيخ رضا هيچوقت بازنمي شد»!.

شعرشيخ رضا تنها منحصر به ديوانش نمي شود بلکه ديوان او باعجله و بصورت ناتمام به چاپ رسيده وقسمت اعظم آن جمع آوری نشده است.يکی ازعلت های جمع آوری نشدن شعر شيخ رضا اين است که اغلب اوقات ناگهانی شعری سروده ودرهمان موقع نوشته نشده است.برخی ازاشعار مانند سخنی ارزنده دهان به دهان گشته ونقل محافل شده ومردم آن راشنيده اند.تعدادزيادی از اشعار نيز فراموش شده واز بين رفته اند.آنهايی نيز که نوشته شده انديا کامل نيستند ويا در نوشته ها تغييراتی حاصل شده و يا اشتباهاتی درآن بوجود آمده است. آقای چالاک طالبانی در يادداشت هایش از زبان ميرزا معروف شاعرمشهور نقل می کند که به او گفته است:پس از چاپ کردن ديوان شيخ رضا در سال 1946به نزد سيداحمدخانقاه درکرکوک که گويند بخش اعظمی از اشعار شيخ رضا را حفظ داشته رفته واز ايشان سوال کرده است که آيا شعر شيخ رضا فقط آنهايی است که در ديوانش منتشر شده اند؟سيداحمد درپاسخ گفته است شعرشيخ رضا بيشتر ازاينهاست.آنگاه ميرزا معروف پرسيده است که مابقی اشعار نزد چه کسی هستند؟سيداحمد اشاره به کمد قفل شده خود می کند. از وی می پرسد چرا آن راچاپ نمی کنی يابه کس يگری نمی دهی تاچاپ کند.سيداحمددرجواب گفته است: اگراين اشعار چاپ شوند نه سيد احمد می ماند و نه خانقايش.پس ازگذشت چهل سال ازاين ماجرا آقای پيروت طالبانی که مادرش دخترزاده شيخ رضا است ،ازشيخ حسين خانقاه فرزندشيخ احمدخانقاه می خواهد که آن اشعاررا به اوبدهدکه درنزدپدرش بوده اند.ايشان درقبال قول آقای پيروت مبنی برعدم چاپ اشعاری که مربوط به سيداحمد خانقاه هستندآن اشعار راواگذار می کند.اماصد افسوس پس ازقيام بهار سال 1991آقای پيروت واقوامش ماننداکثر مردم کردستان خانه وکاشانه رابه جاگذاشته وبه کوهها پنا می برند.وقتی که به کرکوک بر می گردندمی بينند منزلشان کاملا به تاراج رفته است. بدين ترتيب آن کشکول اشعارگرانبهای شيخ رضاازبين می روند.اگرمنزل پسر عمویم پيروت درکرکوک زير سلطه رژيم بعث اينگونه به تاراج رفته است ،منزل وکتابخانه بزرگ من که بيشترازسی وپنج هزارجلدکتاب درآن بوددرسال1996 به دست به اصطلاح کردتاراج گرديدو به آتش کشيده شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط گمگشته دل  | لینک ثابت |

 

.

بسم الله الرحمن الرحيم

----------------

مشايخ ارشادي طالبانی وچندنام آورديگراين خاندان

 نوشته دكترنوري طالباني

 

برگردان از كردي به فارسي:گمگشته دل

قسمت اول