
سیّدُالطّائِفَة و شیخُ الطَّریقة، شیخ جنید بغدادی. کنیه وی ابوالقاسم و نام شریفش جنید بن محمد بن جنیدالخزازی القواریری. تولدش طبق تواریخ در سال دویست و هفت ضبط شده. اصلش از نهاوند و مولدش بغداد است. به واسطه اشتغال پدرش به شیشه فروشی به «قواریری» مشهور و چون گاهی هم خزّ فروشی می کرد «خزّاز» نیز گفته اند، و هم گفته شده که خود وی نیز پس از مراجعت از مکّه که در خدمت سریّ بود، به شیشه فروشی مشغول گردید. ایشان از هفت سالگی به تحصیل علوم پرداخت و فقه را نزد ابوعلی ثوری شاگرد امام شافعی خواند و کامل کرد. در بیست سالگی به فتوی دادن پرداخت. به اندک وقتی صیت فضیلتش به جائی رسید که وی را فقیه شافعی گفتند و فقهاء عصر به شاگردیش افتخار داشتند، چنانچه ابوالعباس بن سریج فقیه شافعی هرگاه سخنی در اصول یا فروع می گفت که موجب شگفتی حاضرین می شد؛ می گفت: هذا مِن بَرَکة مُجالَسَتی ابالقاسم الجُنید (این نکته دانی و فهم معانی مرا از برکت مجالست اباالقاسم جنید حاصل شده است). جنابش در علم تفسیر و اشارات و کلام و بیان دقایق قرآن مجید بی نظیر بود. چندی در جامع بغداد وعظ می گفت ولی به مناسبت شدّت تقیّه نسبت مذهب صوری خود را به سفیان ثوری می داد، تا آنکه تحت تربیت باطنی و فیض روحی جناب سریّ در طریقت به درجه کمال رسید و به دریافت اجازه ارشاد و هدایت خلق از طرف سریّ سقطی مفتخر آمد و بالاخره به مقام خلیفة الخلفائی و جانشینی سریّ سقطی فائض و بر اریکه ارشاد متمکّن گردید. ابتدای حال آن جناب چنان بود که از مکتب به خانه آمد و پدرش را گریان دید، سبب را پرسید. پدرش گفت: امروز زکات مال نزد خالویت سری بردم قبول نکرد و معلوم شد دست رنج من لایق دوستان خدا نیست! جنید گفت: به من ده که ببرم که بستاند. آنگاه درم ها را برداشت و به خانه سریّ آمد و در بزد. سریّ آواز داد که کیست. گفت: جنیدم، در باز کن و این فریضه زکات بستان. گفت: نستانم. جنید گفت: تو را به آن خدا که با تو این فضل و با پدرم این عدل کرده بستان. سریّ گفت: چه فضل با من و چه عدل با پدرت کرده؟ گفت: با تو این فضل که درویشی داده و با وی آن عدل که به دنیا مشغول کرده، تو اگر خواهی قبول کنی و اگر نخواهی نکنی، اما او اگر نخواهد باید زکات به مستحق رساند. سریّ را از این سخن خوش آمد، در بگشود و گفت: درآی که پس از زکات، تو را قبول کردم. پس مال از جنید بگرفت و هم او را در زیر بال عنایت و تربیت خود جای داد و او را با خود به مکّه برد و تربیتش کرد و به کمال رسانیده، پس از چندی به هدایت خلق مأمورش کرد. و بالاخره هنگام رحلت خلافت خود را به وی داد و خرقه به وی سپرد و بر سریر ارشاد متمکنش کرد.
شیخ ابوالقاسم جنید، در زمانی که صوفیان بیشتر در نیمه دوم قرن سوم در بغداد زندگی می کردند، او از معروفترین آنها و از مشایخ صوفیه بود و «سری سقطی» دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران است ولی در بغداد زندگی می کرد. خیلی زاهد و عالم و عارف بود و چون اهل سفر نبود، مریدانش از جاهای دیگر به بغداد می آمدند و در کنار او زانو می زدند. از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با یکدیگر بیشتر شد و رفت و آمد سالکان و مشایخ به شهرها، به خصوص همان بغداد، سبب شد که تعالیم این مشایخ « شیخ جنید» و بعد «ابوبکر شبلی» به شهرهای دیگر نفوذ کند! و چون جنید تقریبا در رأس صوفیه و از معروفترین و بانفوذترین آنهاست، بسیاری از صوفیان بعدی، طریقه خود را به او منسوب کرده اند.
شیخ جنید به روایتی، پیرو سفیان ثوری بود و بر مذهب او تفقه میکرد. و ابن سریج، نیز مرید و پیرو جنید بود، هروقت در اصول و فروع صحبت و سخنرانی و همه حاضران را متعجب می کرد میگفت: این از برکت ابوالقاسم جنید است.
وفات جنید بغدادی بنابر اختلاف اقوال در سالهای دویست و نود و هفت تا دویست و نود و نه بوده است و خلافت و جانشینی خود را به شیخ ابوعلی رودباری واگذار فرمود. مدت زندگانی آن جناب را بین نود تا نود و دو گفته اند و مدت تمکن وی بر سریر ارشاد و قطبیت بین سی و شش تا چهل و چهار سال بوده است. آرامگاه ایشان در شونیزیّه در بغداد قرب مدفن سریّ سقطی است.
شیخ جنید بغدادی را پيشواي مذهب صوفيه ميدانند زيرا تصوف او با قواعد کتب و سنت منطبق ميگردد و از عقايد سخيف مصون و از شبهات غُلات برکنار و از آنچه موجب اعتراض شرع باشد سالم است . از سخنان اوست که روش ما با کتاب و سنت مضبوط و منطبق است . هرکس قرآن حفظ نداشته باشد و حديث ننويسد قابل اقتدا نيست . او را قطب اعظم و سيدالطايفه و سلطان الطايفه و استادالطريقه و قطب العلوم و تاج العارفين و تاج العرفاء لقب دادند. در فقه شاگرد سفيان ثوري يا ابوثور ابراهيم بن خالد بود و نسبت او در عرفان به حارث و سري سقطي مي رسد. ابوالعباس بن سريح فنون طريقت را از جنيد اخذ کرده است . سخنان وي در عرفان و اصول طريقت مشهور است
کرامات او زیاد است. او 30 مرتبه پیاده به حج رفت. در کتابهای صوفیه، حالات و کرامات زیاد و جالبی از او گفته شده است.
گويند جنيد بغدادی عارف بزرگ عراق درحلقه درس باشاگردانش نشسته بود؛ خبر آوردند که دزدی را درميدان شهر بغداد به دار آویخته اند.
بمحض شنيدن اين خبر جنيد برخاست وهمراه شاگردانش به ميدان شهر رفت ؛ جنيد مستقيم بطرف دزد رفت و خم شده پای دزد را بوسيد ؛ شاگردانش که دچار نوعي شک وترديد شده بودند علت را پرسيدند جنيد گفت:
از آن جهت پای اورا بوسيدم که در ره آورد ودستاورد خود مردانه ایستاد تابدان حدی که در اين راه سربداد؛ وسپس رو بشاگردانش علاوه داشت اگرشما نيز مانند او ازهمت برخوردار باشيد بدون شک بکمال مقصود ميرسيد.
از سخنان شیخنا جنید بغدادی :
نقل است که گفت: هرکه میان خود و حضرت خدای توبره ی پر طعام نهاده است آنگاه خواهد که لذت مناجات یابد این هرگز نبود.
و گفت: دنیا در دل مریدان تلختر از صبر است چون معرفت به دل ایشان رسد آن صبر شیرینتر از عسل گردد.
و گفت: تصوف آن بود که تو را خداوند از تو بمیراند وبه خود زنده کند.
و گفت: تصوف آن بود که با خدای باشی بی علاقه ای
و گفت: تصوف ذکری است، پس وجدی است. پس نه این است ونه آن، تا نماند چنانکه نبود.
پرسیدند از ذات تصوف. گفت : برتو باد که ظاهرش بگیری واز ذاتش نپرسی که ستم کردن بر وی بود.
وگفت : صوفیان آنند که قیام ایشان به خداوند است .از آنجا که نداند الا او.
و گفت: عارف آن است که حق تعالی از سر او سخن گوید واو خاموش.
و گفت: عارف آن است که حق تعالی او را آن منزلت دهد که از سر او سخن گوید واو خاموش باشد.
و گفت: معرفت دوقسم است : معرفت تعرف ومعرفت تعریف . معرفت تعرف آن است که خود را به ایشان آشنا گرداند ومعرفت تعریف آن است که ایشان را شناسا گرداند.
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
خاستگاه ابراهیم ادهم و انگیزه توبه وی
شیخنا و مولانا سلطان العارفین ابواسحاق ابراهیم بن ادهم بن منصور تمیمی عجلی (قدس الله روحه) از ستارههای درخشان آسمان عرفان و تصوف اسلامی است که در این طریقت، جایگاهی بس والا دارد. بزرگمردی است که تاج و تخت سلطنت را رها کرد و به کارگری، ریاضت، عبادت و جهاد روی آورد. در طول تاریخ تصوف، سهتن از عرفا و مشایخ با پیشوند «سلطان» یا «سلطان العارفین» نام برده میشوند. این بزرگواران بجز ابراهیم ادهم عبارتند از «بایزید بسطامی» و «ابوسعید ابوالخیر». جالب اینکه هر سه تن خراسانی بودند. بنابراین بیمورد نیست که شاعر بگوید:
هرنسیمی که بمن بوی خراسان آرد چون دم عیسـی در کالبـدم جـان آرد
ابراهیم ادهم که عرب نژاد و از قبیله بنیعجل بوده و خانوادهاش از کوفه به بلخ کوچیده و در آنجا مستقر شدند، به سال 100 هجری در بلخ متولد شد.گرچه برخی مورخین آوردهاند که هنگامی که پدر و مادرش به حج رفته بودند، ابراهیم در مکه متولد گردید.به هر روی، وی در بلخ رشد و نمو یافت. در آن زمان، بلخ هنوز یکی از مراکز علمی اسلامی بود. این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده، موطن و خاستگاه بسیاری از علما و عرفای اسلامی در نخستین سدههای هجری بوده است. برتلس تصریح میکند که ابراهیم ادهم نخستین مکتب عرفانی رادرخراسان بنیاد نهاد؛اما سرنوشت چنان بودکه اوکامیابی تعلیمات خودرا درخراسان نبیند… ولی شاگرد او شقیق بلخی توانست در بلخ پیروان او را که رفته رفته دایره آنها وسیعتر شده بود، گردآورد.
گویند پدر ابراهیم، از پادشاهان خطه خراسان و از توانگران آن سامان بوده است. ابراهیم جوانی جذاب، مودب، جستجوگر، باهوش و شیفته عدالت و کمک به رنجدیدگان بود. پدر و مادرش سعی میکردند وسائل مورد نیاز و خوشبختی وی را تا آنجا که ممکن است محتشمانه برایش فراهم آورند. اما او به آسانی تسلیم نمیشد. بدنبال کشف مجهول مطلق بود. در درون کالبد به ظاهر آرام و جذابش دو شخصیت متضاد از هم جلوه گری میکرد. علاقه به تاج و تخت و خودداری از مواهب زندگی و رفتن به پناهگاهی مقدس فارغ از هیاهوها و زرق و برقهای دربار، ابراهیم میخواست حلقههای زنجیر اسارتی را که به دست و پا و اندیشههایش کشیده بودند، بگسلد و از چشمهای تیزبین محافظانش دور شود. او شاهزادهای متفکر و دلباخته طبیعت و حقیقت بود. عفت کلام را در محاوره با درباریان رعایت میکرد و از شنیدن داستانهای غیر اخلاقی درباره کامجویی و لذت و شوخیهای دور از ادب که به وسیله دلقک دربار برای شادمانی وی گفته میشد، متنفر بود و شاید همین عوامل سبب میشدند که به جنگلها پناه برد و ساعتها به خود بیندیشد. مطالعه سرگذشت این امیرزاده صوفی منش که از آبشخور خودشناسی و حقیقت شناسی کام جستجوگر و تشنه خود را سیراب کرده است، جالب است.
درباره علت و چگونگی رها کردن آن زندگی پرتجمل و در پیش گرفتن طریقه زهد و تصوف توسط ابراهیم، حکایات متعددی نقل شده است که بر بخشی از آنان مروری کوتاه داریم:
1. بنا بر یکی از این روایات، ابراهیم در قصر شاهی بر تخت خفته بود. نیمه شب سقف خانه جنبید و صدای پای شخصی که بر بام بود، شنیده شد. ابراهیم پرسید: کیست؟ جواب آمد که شترم را گم کردهام و گمشده خود را میجویم! ابراهیم گفت: ای نادان! شتر بر بام میجویی؟ پاسخ داد: پس تو بر تخت زرین و در جامه اطلس چگونه خدا را میجویی؟ این سخن موجب دگرگونی درونی وی شد…
حضرت مولانا این حکایت را به زیبایی به نظم درآورده است:
بر سـر تختی شنیــــد آن نیک نــام طقطقی وهای و هویی شب زبــام
گام هــــای تنـــــد بـــر بـــام ســـرا گفت با خود: اینچنین زهــره کـه را؟
بانگ زدبر روزن قصـر او کـه:کیست؟ ایــن نباشد آدمی، مانا پری است
ســـر فــرو کردند قومـی بــوالعجب مـــا همــی گردیم شب بهـر طلب
هین چه میجویید؟ گفتند:اشتــران! گفت:اشتر بام برکی جست؟هان؟
پس بگفتنــدش کــه تو بر تخت جاه چــون همـــی جویی مــلاقات اله؟!
2. از قول خود ابراهیم نقل است که گفت: «پدرم دوست داشت که ما شکار فراگیریم. اسبم را سوار شدم و بیرون تاختم. در حالی که داشتم میرفتم، ناگهان خرگوش یا روباهی پرید. اسبم را تند کردم، از پشت سرم صدایی شنیدم که میگفت: «تو برای اینکار آفریده نشدهای و به این کار فرمان نیافتهای.» ایستادم و به چپ و راستم نگریستم. کسی را ندیدم. گفتم: نفرین بر شیطان! سپس اسبم را هی کردم. باز ناگهان صدایی بلندتر از پیش شنیدم که میگفت: «ای ابراهیم! برای این کار آفریده نشدی و به این کار فرمان نیافتی» ایستادم و چپ و راستم را نگریستم، کسی را ندیدم. گفتم: «نفرین بر شیطان!» سپس اسبم را هی کردم. ناگهان برای سومین بار این ندا را شنیدم. ایستادم و گفتم: «فهمیدم، فهمیدم!» احساس کردم از سوی پروردگار عالمیان، مرا بیم دهندهای آمده است. به خدا سوگند پس از آن روز خدا را نافرمانی نکردم…» ابراهیم به سوی شهر روان میشود و در راه بازگشت، به شبانی از شبانان پدر خود میرسد. اسب و سلاح و جامه خود را به او میدهد و پوستن و کلاه او را میپوشد و به زهد و تجرد روی میآورد. پرفسور آنه ماری شیمل این حکایت را به افسانه «هوبرت قدیس» تشبیه میکند.
3. روایت سوم مشعر بر این است که روزی ابراهیم ادهم در قصر خود نشسته بود و ارکان دولت نزد او ایستاده بودند. ناگاه مردی با هیبت از در آمد و به سوی تخت ابراهیم پیش رفت. ابراهیم پرسید کیستی و چه میخواهی؟ گفت: آمدهام تا در این رباط (مهمانسرا) فرود آیم! ابراهیم گفت: این رباط نیست، خانه من است! مرد پرسید: این خانه پیش از تو از آن که بود؟ گفت: از آن پدرم. پرسید: پیش از او از آن که بود؟ گفت: از آن فلان کس. پرسید: پیش از او؟ گفت: از آن پدر فلان کس. پرسید: آنان همه کجا رفتند؟ گفت: همه مردند و رفتند. پرسید: آیا چنین جایی که در آن میآیند و میروند، جز رباط است؟! مرد بیگانه پس از این سخن به شتاب از خانه بیرون رفت. ابراهیم در پی او دوید و از او پرسید: تو کیستی؟ مرد گفت: من خضرم! و ناپدید شد. این واقعه موجب انقطاع او از دنیا گردید.
4. در روایتی که شهرت کمتری دارد، آمده است: روزی در قصر خود تماشا میکرد. مرد فقیری را دید که در سایه قصر او نشسته، و کهنه انبانی با خود داشت. یک قرص نان از آن انبان بیرون آورد و خورد و بر روی آن آبی آشامید و به راحتی خوابید. ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و با خود گفت: هر گاه انسان به این مقدار غذا قناعت کند و راحت بخوابد، من این زخارف دنیوی را برای چه میخواهم که جز زحمت و حسرت در وقت مردن نتیجه ندارد؟…
به هر صورت در زندگی هر یک از انسانها، نسیمهایی از رحمت پروردگار میوزد و آدمی را دعوت به بازگشت به اصل خویش میکند. چه خوب است که خود را در معرض این نسیمها قرار دهیم و به دعوت حق، لبیک بگوییم.
درباره علت گریز از دنیا و گرایش ابراهیم ادهم به تصوف، داستانهای دیگری نیز نقل کردهاند که همه آنها حکایت ازآن داردکه وی پیش ازاینکه بطرق زهد وریاضت درآید،ازامیرزادگان بلخ بوده است و پدر یا جد مادریاش، (طبق روایت ابن بطوطه) در آن ناحیه جاه و مقامی داشته است.
پدر ابراهیم (ادهم) محدث نیز بوده است و خود ابراهیم احادیثی را از او نقل کرده است.برخی از مستشرقان، داستان آغاز کار او را متاثر از داستان زندگی بودا دانستهاند که سلطنت و لذا دنیایی را ترک کرد و به تجرد و زندگی زاهدانه روی آورد. «دایره المعارف بزرگ اسلامی» در شرح حال وی در همین خصوص مینویسد که: «اینگونه مشابهتها لزوما و همیشه برخاسته از تاثیر و تاثر نیست و میتواند «مشابهت نوعی» باشد. چنانکه داستانهایی از اینگونه درباره ابوالفوارس شاه بن شجاع کرمانی (صوفی قرن سوم هجری) و برخی ملوک دیگر نیز گفته شده است.»
استاد عبدالحسین زرین کوب نیز ضمن رد نظریه ساخته شدن حکایت توبه ابراهیم ادهم از داستان بودا، از قول زئیر –محقق انگلیسی- مینویسد که «آنچه بودا را وادار به ترک تعلقات کرد و به جستجوی نور حکمت برانگیخت، مشاهده پیری، بیماری و مرگ بود که پدرش وی را از شناخت آنها برکنار نگهداشته بود، در صورتیکه محرک ابراهیم ادهم در ترک تعلقات، عبارت بود از آنچه وی آنرا ندای غیبی میپنداشت. صدای هاتف یا اشارات خضر.»
شایان ذکر است اصرار برخی مستشرقین بر اینکه حکایت ابراهیم ادهم از داستان بودا برساخته شده، در راستای اشاعه این بحث رایج و کمابیش مغرضانه آنهاست که مفاهیم عرفان اسلامی، نه از قرآن و سیره پیامبر(ص) و صحابه، بلکه از ادیان و مکاتب دیگر از جمله زرتشتیت، مسیحیت، بودیسم، هندوئیسم و… اخذ گردیده است. که پنداری نادرست است .
سفرهای ابراهیم ادهم
پس از توبه ابراهیم ادهم و گرایش وی به زهد و تصوف، او را عارف شوریده حالی مییابیم که یک دم آرام و قرار ندارد و سیر و سفرهایی با انگیزههای مختلف به نقاط گوناگون داشته است. سیر و سیاحت در زمین، شیوه بسیاری از عرفا و مشایخ این طریقت بوده است و امام قشیری یک فصل از رساله خود را به این موضوع اختصاص داده است.
درباره علت خروج او از بلخ روایات مختلف است. اغلب مورخان و تذکره نگاران گفتهاند که وی در پی دگرگونی و تحول روحی و ترک اغراض دنیوی سفرهای خود را آغاز کرد تا زندگانی زاهدانه در پیش بگیرد و رزق حلال از دسترنج خود حاصل کند. ولی طبق روایتی که ابن عساکر نقل کرده است، وی از ترس ابومسلم از خراسان گریخت.بنا به روایت دیگری که ابونعیم آورده، عبدالله بن مبارک گفته است که من و ابراهیم ادهم و گروهی دیگر به انگیزه طلب علم از خراسان بیرون شدیم.
شیخ عطار گزارش مفصلی از مسافرتهای ابراهیم ادهم از بلخ تا شام ارائه میدهد. به گفته وی، ابراهیم پس از بلخ به مرو رود (همچنان پیاده در کوهها و بیابانهای بیسر و بن میگشت و بر گناهان خود نوحه میکرد تا به مرو رود رسید) و از آنجا به نیشابور آمد و 9 سال در این شهر ساکن بود و در این مدت، در غاری مسکن گزیده بود. (بعدها سلطان ابوسعید ابوالخیر به زیارت این غار و صومعه ابراهیم ادهم میآمد. سکنی گزیدن عارفان و زاهدان در غارها امری معمول بوده است و در کتب دیگر نیز اشارات بسیار بدان دیده میشود. به گفته ابوبکر کلاباذی، این گروه از عارفان را «شکفتیه» یعنی ساکنان غارها و شکفتها مینامیدهاند.
به گفته شیخ عطار، کسی نمیداند که ابراهیم آن شبها و روزها در آنجا مشغول به چه کار بود. روزهای پنجشنبه به بالای غار میرود و پشتهای از هیزم گردآوری میکرد و صبحگاه به نیشابور میرفت و آنرا میفروخت و نماز جمعه میگزارد و با آن پول، نان میخرید. نیمهای را به فقیر میداد و نیمهای را تناول کرده، روزه خود را میگشود، تا هفته دیگر.
هنگامی که مردم از احوال ابراهیم باخبر شدند، آن محل را ترک کرد و رو به مکه نهاد و 14 سال با نماز و خضوع و خشوع بیابانها را یکی پس از دیگری درنوردید تا به نزدیکی مکه رسید.
آوردهاند چون ابراهیم به مکه نزدیک میشد، مشایخ و پیران آن سامان خبر یافتند و همه به استقبال او بیرون رفتند. او خود را در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد. خادمان نزد او رفتند و چون به او رسیدند، گفتند: ابراهیم ادهم نزدیک رسیده است و مشایخ حرم به استقبال او بیرون آمدهاند. ابراهیم گفت: چه میخواهید از آن زندیق؟! آنها او را به سیلی بستند و گفتند: مشایخ مکه به استقبال او آمدهاند؛ تو او را زندیق میگویی؟! وقتی از او گذشتند، ابراهیم به نفس خود گفت: هان! میخواستی که مشایخ به استقبال تو بیایند، چند سیلی خوردی، گوارایت باد!
در مکه همنشین «سفیان ثوری» (م.187) و «فضیل بن عیاض» (م.161) دو تن از مشایخ و عرفای بنام آن دوران بود. دارند و مفاهیم عرفانی را به طور مستقیم یا غیر مستقیم از آن بزرگواران اخذ کردهاند.
ابراهیم در بغداد با «امام ابوحنیفه» -که نزد اهل سنت به «امام اعظم» مشهور است- نیز ملاقات کرد. عطار میگوید که ابراهیم ادهم روزی بر ابوحنیفه وارد شد و با حقارت به یاران وی نگریست. ابوحنیفه گفت: او سرور ماست! گفته شد: به چه چیز به این مقام رسید؟ ابوحنیفه گفت: به اینکه سرگرم خدمت پروردگار خویش است و شما سرگرم خدمت به تن خود! و آوردهاند که ابراهیم ادهم به شاگردی ابوحنیفه درآمد.
ابراهیم پس از عراق و حجاز، به شهرهای مختلف شام سفر کرد. گفتهاند در این سفر، فضیل بن عیاض نیز همراه او بوده است.وی سفرش به شام را از شهر مصیصه آغاز نمود که شهری است بر ساحل جیحون. وی مدتی در شهر مصیصه سکنی میگزیند. در آن شهر به کسب و کار حلال دست نمییابد. لذا به طرطوس میرود و در آنجا به دشت بانی و دروگری میپردازد. ولی مدت زیادی در اینجا نمیماند، زیرا پس از آن وی را در مرعش و شهر صور مییابیم، و سپس در بیت المقدس، آنگاه در عسقلان و اندکی بعد در غزه به سر میبرد. در همه این شهرها از کسب و کار روزگار میگذراند. یعنی یا باغبان است، و یا دروگری میکند و یا آسیابان است. وی مینشست و با دستاس و گندم و جو و دیگر دانهها را آرد میکرد. دروگری را بیشتر دوست میداشت. پس از نماز عشاء در کوچهها میگشت و فریاد میزد: چه کسی میخواهد آرد کند؟ و گاه زنی سبدی بیرون مینهاد. ابراهیم دستاس میان دو پا میگذاشت و نمیخوابید تا که آنها را آرد میکرد، و البته گاه بدون دستمزد!
دست کم 24 سال در شام بود و کارش گاه دروگری و گاه آسیابانی یا دشتبانی بود. هرگاه کار درو را تمام میکرد، برخی از یارانش را نزد صاحب مزرعه میفرستاد تا مزدش را بگیرند. وقتی دستمزدش را میآوردند، خودش به درهمها دست نمیآلود و به یارانش میگفت: بروید پی برآوردن نفسانیات خویش! زیرا ابراهیم ادهم فردی بسیار سخاوتمند بود، همه یا بیشتر دستمزدش را میبخشید. ابونعیم داستانهای زیادی در این مورد نقل میکند. ابراهیم وسواس بسیاری داشت که از مال حلال دستمزد بگیرد.
تذکره نویسان، داستان ملاقات پسر ابراهیم ادهم را با پدر خود در مکه با تفصیل فراوان نقل کرده و به آن آب و تابی شاعرانه و دراماتیک دادهاند. میگویند وقتی ابراهیم از بلخ عزیمت کرد، پسری شیرخواره داشت. چون به حد بلوغ رسید، از مادرش احوال پدر را پرسید. مادرش قضایا را به او گفت و افزود که «این زمان میگویند در مکه معظمه است.» پسر از آنجا که میل شدیدی به دیدن پدر بود، به اتفاق مادر عزیمت نمود و منادی کردند که هر کس میخواهد به حج برود، به او آذوقه و خرج سفر میدهیم. چهار هزار نفر با خرج این خانواده عزیمت کردند. هنگامی که پسر به مکه رسید، در حرم جمعی از درویشان را دید. پرسید: ابراهیم ادهم را میشناسید؟ گفتند: شیخ ماست و به جمع آوری هیزم رفته است. چون آرزوی دیدار پدر داشت، تحملش نبود که صبر کند تا پدرش از صحرا برگردد. به دنبال او به صحرا رفت. پیری دید پشته هیزم سنگین بر دوش بسته و میآید. گریه بر او مستولی شد اما خود را بر او ظاهر نکرد. آهسته از عقب او میرفت تا آنکه هیزم را به بازار رسانید و فروخت. سپس نصف آنرا صدقه داد و با نصف دیگر نان گرفت و برای درویشان آورد.
پسر به منزل آمد و شرح حال به مادر گفت و روز دیگر به طواف آمد. در اثنای طواف بر پدر سلام کرد. ابراهیم با دقت به او نگاه کرد. یاران ابراهیم متعجب شدند، چون از او شنیده بودند که «در صاحب جمال نظر مکنید که مبادا تفرقه وقت باز آرد.» چون از طواف فارغ شدند، حکمت آنرا از ابراهیم پرسیدند. گفت: وقتی از بلخ میآمدم پسری شیرخوار داشتم. گمان میکنم که این، همان پسر است.
روزی دیگر، یکی از یاران ابراهیم به میان قافله بلخ رفت. خیمهای دید از دیبا زده و کرسی زرین نهاده و آن پسر نشسته و قرآن میخواند و میگریست. درویش اجازه خواست و وارد شد و گفت: پسر کیستی؟ گفت: من پدرم را ندیدهام مگر دیروز که در این صحرا پیری دیدم پشته هیزم بر پشت داشت. نمیدانم که اوست یا نه. میترسم اگر از او بپرسم، بگریزد. که او از ما گریخته است. پدر من ابراهیم ادهم است و مادر هم آمده است. درویش گفت: بیایید تا شما را نزد او ببرم.
پسر و مادر به همراه درویش روانه شدند. ابراهیم در رکن یمانی نشسته بود. یار خود را دید که با آنان میآمد. چون نزدیک ابراهیم رسیدند، مادر فریاد برآورده، به پسر گفت: «پدر تو این است!» مادر و پسر و یاران همه در فغان شدند. ابراهیم پسر را در آغوش گرفت و پرسید: «ای فرزند بر کدام دینی؟» گفت: «بر دین مصطفی(ص)» ابراهیم شاد شد و خدا را شکر کرد. سپس گفت: «قرآن میدانی؟ و چه خواندهای؟» به عرض پدر رسانید. پدر از آن خوشحال شد.
ابراهیم با خود گفت: «قبل از اینکه گرفتار شوی، از ایشان جدایی اختیار کن.» برخاست که برود. از ایشان فریاد برآورد و نمیگذاشتند. ابراهیم دست به دعا برآورد و گفت: «الهی اغثنی» (خدایا به فریادم رس!) و در حال، پسر جان داد و از دنیا رفت. یاران گفتند: «یا ابراهیم، این چه حالت است؟» گفت: «چون او را در کنار گرفتم، مهر او در دلم سرایتی عظیم کرد. ندایی شنیدم که: یا ابراهیم، تدعی محبتنا و تحب معنا غیرنا؟ (ادعای محبت ما میکنی و همراه با ما کس دیگری را دوست میداری؟) گفتم: «یا رب العزه! به فریادم رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول میکند، یا جان او بگیر یا جان من.» چه دانستم که این دعا در حق او مستجاب خواهد شد؟»…
ممکن است سفر پسر ابراهیم به مکه به منظور دیدار پدر، صحت داشته باشد. اما وقوع داستان فوق بعید مینماید. مهر پدری جنبه تقدس دارد و از عواطف پاک و زلال انسانی و ودیعهای الهی است، دور از ذهن است که ندای الهی برسد که «ادعای محبت ما میکنی و همراه با ما کس دیگری را دوست میداری؟» شاید نیز فهم نگارنده بدان حد نباشد که چنین جریانی را درک کند. که گفتهاند:
کار پاکان را قیــاس از خـــود مگیـر گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر
شهادت ابراهیم ادهم در جهاد
ابراهیم ادهم که در «جهاد اکبر» توفیق یافت، بر آن شد که در «جهاد اصغر» نیز نقش آفرین باشد. اخبار بسیاری که ابونعیم و ابن عساکر آوردهاند، نشانگر این است که وی در جنگهای دریایی علیه روم شرقی شرکت داشته است.
شایان ذکر است در روزگاران قدیم، شرایط اجتماعی به گونهای بود که مبارزه با نظامهای ظالم و مستبد و آزادسازی ملل تحت ستم، چز از طریق نبرد مسلحانه امکانپذیر نبود. امروزه این مبارزه را میتوان به شیوه دیپلماتیک انجام داد. در عصر حاضر، رشد رسانههای گروهی، ارتقاء سطح آگاهی مردم، حرکت جامعه بشری به سوی همگرایی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، وجود سازمان ملل متحد و… موجب میشود که دیگر نیازی به جنگ نداشته باشیم. ولیکن در قرون اولیه اسلام، برای تحقق عدالت، راهی جز جنگ وجود نداشت، و این را میتوان منطبق بر یک اصل پذیرفته شده در حقوق بین الملل، یعنی «مداخله برای انسانیت» یا Humantarial Intervention دانست.
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
۱-معروف كرخي
شیخ معروف کرخی از مشهورترین چهره های سلسله های تصوف است با این حال اطلاع چندانی از زندگانی وی در دست نیست. اکثر تذکره نویسان تصوف از او نام برده اند اما زندگانی وی در هاله ای از ابهام قرار دارد. جامی در نفحات الانس گوید: معروف کرخی از طبقه اولي است و از قدماء مشايخ است استاد سري سقطي، و كنيت وي ابو محفوظ است. نام پدر وي فيروز بعضي گفتهاند فيروزان و بعضي گفتهاند معروف بن علي الكرخي، پدر وي مولي بوده دربان امام علي بن موسي الرضا، رضي الله عنهما، و گويند كه بر دست وي مسلمان شده بود روزي بار داده بود ازدحام كردند در پاي آمد و در آن هلاك گشت
معروف با داود طايي،قدس الله روحه، صحبت داشته و مات داود الطايي سنه خمس و ستين و مأيه و معروف در سنه مأتين از دنيا رفته و وي گفته است، كه صوفي اينجا مهمانست، تقاضاي مهمان بر ميزبان جفاست؛ مهمان كه به ادب بود منتظر بود نه متقاضي.
سال وفات معروف را دویست هجری گفته اند. قبر وی در بغداد محل دعا وزیارت معتقدان به طریقت است.
2- بشر حافی
بشربن حارث که معروف به حافی است از بزرگان صوفیه و از زهاد معروف و علمای حدیث است که در دهکده ای نزدیک شهر مرو در سال (150 یا 152 هجری قمری) به دنیا آمد ولی بعدا در شهر بغداد ساکن شد. در خصوص دوران اولیه زندگیش اطلاع زیادی در دست نیست اما گفته می شود که در اوایل عمرش لهو و لعب بود وزندگی را به بطالت می گذراند. عطار در تذکره الاولیا در باب توبه بشر می نویسد:
در ابتدا شوریده ی روزگار بود .یک روز مست می رفت .کاغذی یافت بر آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم.عطری خرید وآن کاغذ را معطر کرد وبه تعظیم آن کاغذ را در خانه نهاد.بزرگی آن شب به خواب دید که فتند بشر را بگوی:"طیبت اسمنا فطیبناک وتجلت اسمنا فتجلناک طهرت اسمنا قطهرناک فبعزتی لاطیبن اسمک فی الدنیا والاخره" . آن بزرگ گفت: بشر مردی فاسق است .مگر به غلط می بینم.
طهارت کرد ونماز بگزارد وبه خواب رفت همین خواب را دید .همچنین تا بار سوم. بامداد برخاست وی را طلب کرد گفتند به مجلس خمر است. به آنجا رفت وبشارت خدای را به او داد .گریان شد وبه دوستانش گفت ای یاران مرا خواندند .رفتم وشما را بدرود کردم که پیش هرگز مرا در این کار نبینید.پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی الا که راحتی به دل وی برسیدی.
روزی از او سئوال شد که چرا کفش به پا نمی کنی؟ گفت: آن روز که آشتی کردم، کفش به پا نداشتم و اکنون شرم دارم که کفش بپا کنم و ضمنا خداوند میفرماید که زمین را بساط شما گردانیدم، بر بساط بزرگان و شاهان، با کفش رفتن، ادب نیست.
بشر از بزرگترین صوفیان و زهاد و عرفاست. او که از علمای حدیث هم بود، از عبدالله بن مبارک و فضیل بن عیاض که زیاد با همدیگر مصاحبت داشتند و از شریک بن عبدالله و جماعتی دیگر احادیث استماع میکرد اما خودش در صدد نقل روایت نبود و از آن کراهت داشت و به دیگران می گفت لازم است از دویست حدیث که شنیدید، به پنج تای آن عمل کنید که مراد از علم حدیث و شنیدن، فهمیدن و عمل کردن است. با این وصف، گروهی از علما و اهل حدیث مثل احمدبن حنبل، یکی از رؤسای مذاهب اهل تسنن، بسیار نزد او میرفت و به او ارادت زیادی داشت.
ورع بشر زبانزد است.نقل است که بشر را گفتند بغداد مختلط شده است .بل که بیشتر حرام است .توچه می خوری؟ گفت: از این می خورم که شما می خورید .گفتند پس چگونه به این مقام رسیدی؟ گفت: به لقمه ای کم از لقمه ای وبه دستی کوتاهتر از دستی وکسی که می خورد ومی گرید با کسی که می خورد ومی خندد برابر نبود.
پس گفت: حلال اسراف نپذیرد.
یکی از او پرسید: چه چیز نانخورش کنم؟ گفت: عافیت نان خورش کن.
نقل است که مدت چهل سال او را بریان آرزو می کرد وبهای آن او را به دست نیامده بود وگویند که دلش سالها باقلوا می خواست ونخورده بود.
نقل است که هرگز از جویی که سلطانیان کنده بودند نخورد.
وگفت: هرگز حلاوت عبادت نیابی تا نگردانی میان خود ومیان شهوات دیوار آهنین.
وگفت: زهد ملکی است که قرارنگیرد مگر در دل خالی.
وگفت:مرا سلطانیست که دل گویند .او را رغبت تقواست .من یارای آن ندارم که بی دستوراو سفر کنم.
وفات بشردر سال 227 قمری بوده و مرقد او را غالبا در شهر بغداد ذکر کرده اند.
3- فضیل بن عیاض
ابوعلی فضیل بن عیاض یکی از عرفای نامی قرن دوم هجری است.در منابع تحقیق در مورد زادگاه وی اختلاف نظر وجود دارد. ابن خلکان دو نسبت "الطالقانی و الفندینی" را برای او می آورد و عقیده دارد که او در طالقان بدنیا آمده و سپس به فندین که دهکده کوچکی در نزدیکی مرو خراسان بوده نقل مکان کرده است. ابن قتیبه زادگاه او را ابیورد و ابن اثیر سمرقند می داند. اطلاعات ابن اثیر را در این مورد نمی توان موثق دانست زیرا در سایر منابع تأیید نشده است. از این گذشته بنا بر همه اطلاعات، روزگار جوانی فضیل در نزدیکی ابیورد و یا میان ابیورد و مرو سپری گردیده، و می توان ارتباط او را با ناحیه مرغاب تا اندازه یی امری معلوم دانست.
برخی از مولفان زندگینامه ها می نویسند که فضیل بن عیاض در سال 101 تا 105 هجری متولد شده و در جوانی راهزن بوده و در راه بزرگ بین سرخس و ابیورد راهزنی میکرده است، شاید انتخاب کار راهزنی توسط وی یکی از راههای مبارزه آشکار با حکومت جبار امویان و کارگزاران مردم آزار آنان در ایران بوده است، چنانکه این امر در مبارزات ملی ایرانیان بر ضد بیگانگان به ویژه در قرنهای دوم تا چهارم هجری سابقه ممتد و چشم گیری دارد.
شیخ عطار در تذکرةالاولیا می نویسد که فضیل هنگام راهزنی نیز فروتن و خاکسار بود و جامه یی از پلاس بر تن، کلاهی پشمین بر سر و تسبیحی به گردن داشت. خود او در غارت شرکت نمی کرد و تنها اموال غارتی را بین راهزنان تقسیم می نمود و سهمی نیز برای خود برمی داشت. در عین حال فضیل مراقب بود که رفیقانش فرایض دینی را ادا کنند و او خود نیز با دقت این فرایض را انجام می داد.
شیخ عطار برای توصیف این دوره زندگی فضیل حکایت زیر را آورده است .
یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند. مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری می کرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم. چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامعه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت برو در آن کنج خیمه بنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان. گاه رسید کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده. همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند. آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند. مرد چون چنان بدید گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همانجا که نهاده یی برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز می دهی؟ فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند
فضیل از خراسان به کوفه مهارت نمود. ابن قتیبه می گوید که فضیل در کوفه از مستمعین منصورابن موتمر و دیگر راویان حدیث بود. در کوفه میان فضیل و سفیان ثوری آشنایی افتاد. بنابر اطلاعات ناچیزی که تا زمان ما رسیده است، تعلیمات او بر رشد و تکامل بعدی فضیل تأثیری بزرگ داشته است. یکی از سخنان حکمت آموز وی که روشنگر اعتقاد والای حقیقت گرائی اوست چنین بیان گردیده است: اسحق بن ابراهیم از فضیل خواست که حدیثی برایش نقل کند. فضیل پاسخ داد " اگر تو از من دنیا را خواسته بودی، برای من از حدیث راحت تر بود. ای بی خبر جز شنیدن حدیث ترا کاری نیست؟!"
در این ارزیابی، نفی شدید همه جلوه های تقدس ظاهری، برترین اندیشه ای است که فضیل از آن پیروی می کند. تقدس، در گردآوردی حدیث نیست، بلکه در پیروی از رهنمودهای آن است و ضمنا چنان که از دیگر سخنان او برمیآید این پیروی باید از نگاه دیگران پوشیده باشد. با ابراز عقیده صریح و بی پروا در کوفه فضیل بن عیاض را در بین علمای نوکر صفت و دین فروش جایی نبود، ناگزیر وی در جستجوی واپسین پناهگاه برآمده و در نتیجه به مکه رهسپار گردید. در طبقات ذهبی آمده است که فضیل با آنهمه وسعت اندیشه در مکه پیوسته سقایی می کرد و از این رهگذر برای خود و خانواده اش نان حلال بـدسـت می آورد.
از پژوهش در شرح احوال فضیل پسر عیاض خراسانی چنین مستفاد می گردد که ارتباط وی با دنیای خارج تا آخرین حد ممکن محدود بوده است. تجربه دوره زندگی در کوفه، او را واداشت که از هم نشینی با مردم روی برتابد و گوشه گیری و انزوای کامل پیشه کند و به تزکیه نفس و ارتباط با حق بپردازد. گرایش فضیل به تنهایی و انزوا غیر از روحیه اصلی او، نمایانگر نکته ای دیگر نیز هست. ظاهرا برای او دستیابی به این تنهایی چندان آسان نبوده، و برغم تمایل، ناچار بوده است که با مردم درآمیزد. این نکته نشان می دهد که آوازه حق بودن فضیل گسترشی وسیع داشته، مردم به سوی او کشانیده می شدند و از او اندرز یاری می خواسته اند.
4- سری سقطی
سری سقطی از بزرگان تصوف درقرن دوم وسوم هجری است اگر چه از اصل ونسب وی اطلاع چندانی در دست نیست اما در بغداد می زیسته واز همراهان ودوستان بشر حافی بوده است. سری سقطی در شفقت به خلق خدا و ایثار زبانزد بوده است.
ابن خلکان در وفیات الاعیان می نویسدکه : سری گفت سیسال است که از یک جمله (الحمدلله) که بر زبانم جاری شد استغفار میکنم.
گفتند: چگونه؟
گفت: شبی حریقی در بازار رخ داد، بیرون آمدم ببینم که به دکان من رسیده یا نه؟ به من گفته شد به دکان تو نرسیده است، گفتم الحمدلله. یک مرتبه متنبه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد آیا نمیبایست من در اندیشه مسلمین باشم.
سعدی به همین داستان (با اندک تفاوت) اشاره میکند آنجا که میگوید:
شبـی دود خلق آتشـی برفروخت *** شنیدم که بغــداد نیمـی بسوخت
یکـی شکر گفت اندرآن خاک ودود *** کـــه دکان مـــا را گـــزنـــدی نبـود
جهــاندیدهای گفتش ای بوالهوس *** تو را خود غم خویشتن بـود و بس
پسندی که شهری بسـوزد بـه نار *** اگــر خـــود ســرایت بــود بر کنـار
سری از مریدان معروف کرخی و استاد و دائی جنید بغدادی است. سخنان زیادی در توحید و عشق الهی و غیره دارد و هم او است که میگوید:
عارف مانند آفتاب بر همه عالم میتابد و مانند زمین بار نیک و بد را به دوش میکشد و مانند آب مایه زندگی همه دلها است و مانند آتش به همه پرتوافشانی میکند.
درباب محبت از وی نقل شده است که بنده به جایی برسد در محبت که اگر تیری یا شمشیری بروی زنی خبر ندارد واز آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه کی آشکارا شد که چنین است.
وگفت: شوق برترین مقام عارف است.
وگفت: فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن وتدبر کند در آن اسرار.
وگفت: عارف آن بود که خوردن وی خوردن بیماران بود خفتن وی خفتن مارگزیدگان بود وعیش وی عیش غرق شدگان بود.
وگفت: علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب وقناعت کردن است بدانچه از گرسنگی برود بر وی وراضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود ونفور بودن نفس است از فضول وبرون کردن خلق از دل.
وگفت: سرمایه ی عبادت زهد است در دنیا وسرمایه ی فتوت رغبت است در آخرت.
سری سقطی در سال 245 یا 250 درسن نود و هشت سالگی درگذشته است.
بسم الله الرحمن الرحیم
رابعه عدویه ؛ آغازگر عرفان عاشقانه
مقدمه:
در باره ولادت او گفته اند كه او در سال 95 هـ ق (713 م .) در بصره متولد شد.چون بزرگ شد به بردگی فروخته شد ولی بعداً آزاد گردید . او مدتها در بیابانها می زیست تا اینكه در بصره اقامت گزید .
ابتدا به موسیقی علاقمند بود ولی پس از مدتی از آن روی گردان شد و به عبادت و تضّرع روی آورد . مدتی به بیماری مبتلا بود و سپس سلامتی خود را باز یافت .اوراه طریقت به دنبال كشف حقیقت رفت تا به مراحل بالایی در عرفان دست یافت .
كنیه رابعه عدویه ، ام الخیر و پدرش اسماعیل عدوی ، زاده بصره بود . وقتی رابعه كودك بود در بصره قحطی افتاد و او را فروختند روزگاری را به كنیزی گذراند . بعدها چون خواجه اش پارسایی و خدا دوستی او را دید آزادش كرد . رابعه در عمر خود هرگز شوهر نگزید و با خلق مزدور و ریاكار سر نكرد و با آنان به گفتگو و مصاحبت ننشست . البته خواستگاران زیادی از او درخواست ازدواج كردند اما وی پاسخ مثبت نداد و تنها چیزی كه در جواب آنان می گفت این بود كه : « در من وجودی و اختیاری نمانده است ، مرا از او باید خواست . »
سفیان ثوری با رابعه ، معاصر وبه قدر او معترف بوده است . وی به زیارت رابعه رفته و لحظه های حضور در محضر او را غنیمت می شمرد و مشكلاتی را كه در حقایق عرفان با آن مواجه بود از وی می پرسید . رابعه نیز با علم به دقایق عرفانی در حل آنها سعی بلیغی به كار می بست.
نقل است كه روزی سفیان به رابعه گفت:«درجه ایمان و اعتقاد خود را به حضرت حق جل و علا برای من بیان كنید .» رابعه گفت: «من خدا را به شوق بهشت و خوف جهنم نمی پرستم بلكه از كمال عشق به آن حضرت و برای ادای شرایط عبودیت عبادت میكنم .»
رابعه عدویه به شهادت خاص و عام در كشف حقایق عرفانی ، مقام بلندی یافته است.هر زنی را كه می خواهندبه مقامات معنوی بستایند ، او را در عرفان به رابعه مانند می سازند.
رابعه عدویه با توجه به اقداماتی كه كرده و تحولاتی كه درعرفان به عمل آورده مورد عنایت و اهتمام خاص و عام بوده است و بزرگان عرفان او را درعصر خود حجّت می دانسته اند .
در مقام رابعه همین بس كه او به خاطر نگریستن به غیر خدا مورد غضب الهی قرار می گیرد . چه عارف كامل كسی است كه جز خدا نبیند ، نه اینكه ببیند و چشم از او بازدارد . نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت :
« نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی » ؛ « در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد این بیماری از آن است» . و نیز در مقام عرفانی این زن بس كه در تعریف صداقت و راستی بگوید كه « راستی آن است كه بر عتاب مولا شاكر باشد ».
در مقام رابعه این نكته لازم به ذكر است كه اگر آدمی عبادات را توفیقی الهی دانسته ، بر آنها پایداری نماید و بر انجام آنها سپاسگزاری ، به یقین به رتبه( اولیا الهی ) رسیده است .
رابعه به جهت مزیتی كه در كمالات انسانی و فضایل نفسانی داشته و عموم راهیان و سالكان طریقت بر این مدعا صحـه نهاده اند نسبت به بسیاری از مردان عصر خود برتری داشته است و از این جهت او را تاج الرجال (تاج مردان ) لقـب داده اند . به طور كلی در باره رابعه باید گفت كه او در زهد و تقوی در عصر خود ( به ویژه در میان زنان ) بی بدیل ضرب المثل و مجسمه تقوی به حساب می آمد .
رابعه و نحوه ورودش به طریقت الهی
نقل كرده اند كه وقتی رابعه به دنیا آمد پدرش به تنگدستی سختی گرفتار شده بود به گونه ای كه روغنی یافته نمی شد تا ناف او را چرب كنند ، مادر رابعه ندا داد كه به خانه همسایه رجوع كند تا قطره ای روغن تهیه نماید ، اما او عهد بسته بود كه از هیچ فردی ، چیزی نخواهد . از منزل بیرون شد تا در خانه همسایه را بزند و این كار را كرد ولی جوابی از صاحبخانه نشنید ، به منزل خود برگشت و اعلام كرد كه كسی جوابش را نداد . مادر به حدی گریست كه خوابش بردو درخواب پیامبـر (ص )را دید. آن حضرت خطاب به وی فرمود: غمگین مباش كه این دختر سیّده است و هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود.
مدتی سپری شد و پدر و مادر رابعه از دنیا رفتند ، در بصره قحطی سختی پدیدار شد و خواهران رابعه پراكنده شدند و او نیز چون از خانه بیرون رفت، ظالمی او را دید و گرفت و به شش درهم فروخت و خریدار او را به كارهای مشقت بـار وا می داشت . تا اینكه روزی رابعه از جایی گذشت نامحرمی او را دید و قصد او كرد ، او دست به دعا بلند كرد و به خدای تعالی عرض كرد : « خدایا غریبم ، یتیمم ، اسیرم ... و تو میدانی كه جز به رضایت كاری انجام نمی دهم و حاضرم به هر بلای بیفتم به شرط آن كه تواز من راضی باشی !» ندایی شنید كه از آینده درخشان او نزد خداوند خبر می داد ، بدین ترتیب زمینه ورود او به طریقت الهی فراهم شد . این اتفاق وقتی مسلم شد كه رابعه مزه شیرین عبادت را چشید و از هر فرصتی استفاده كرد تا حلاوت اطاعت از حق تعالی را بیشتر بچشد .
نقل است كه یك شب خواجه و سرور او از خواب بیدار شد و از روزنه خانه به بیرون نگریست . رابعه را دید كه سر به سجده نهاده است می گوید : «الهی تو می دانی كه هوای دل من در موافقت فرمان تو است و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو است . اگر كار به دست من باشد یك لحظه از عبادت تو غفلت نمی كنم ولی تو مرا تحت نظر سلطه آفریده ای و از آفریدگان خود كرده ای » . وقتی خواجه این جریان را دید و مناجات او را شنید رابعه را پیش خود خوانده و آزاد كرد . پس از آن رابعه روی در بیابان نهاد و سفر حج آغاز كرد .
ابزار عرفانی رابعه
در عرفان كلاسیك مقامات عرفانی همان كاركردی را دارند كه ابزار عرفان و تجربه های عرفانی دارا هستند . این ابزار به تناسب اهداف و انواع عرفان می تواند متفاوت باشد . هر چند زمان رابعه عرفان كلاسیك ساختار اصلی خود را پیدا كرده بود اما در اسناد و مدارك و منابع مربوط به زندگی رابعه اطلاعی از نحوه بهره گیری رابعه در دست نیست . آنچه كه در منابع از آنها به عنوان ابزار عرفان و تجربه عرفانی یاد شده عبارتند از :
شب زنده داری :
تمام منابع مربوط به عرفان كلاسیك و عرفان رابعه عدویه در این نقطه اتفاق نظر دارند كه وی شبهای زیادی را تا صبح بیدار مانده وبه شب زنده داری پرداخته است .
مسلماً الهام بخش رابعه در این مورد قرآن كریم بوده است كه می فرماید كه« والذین یبیتون لربهم سجداً و قیاماً»(فرقان،؛65)
در حال سجده و قیام به روز وارد شوند . و نیز : « تتجا فی جنوبهم عن المضاجع » (سجده ،؛ 16) پهلوهاشان را از خوابگاههاشان دور كنند . بدیهی است كه اعمالی كه رابعه در شب زنده داری انجام می داده به این ترتیب بوده است :
1 - نماز 2 - دعا 3- تلاوت قرآن كریم 4 -یاد مرگ
خوف و محبت رابعه
از دیدگاه سر حلقه عارفان مسلمان ،حضرت علی علیه السلام ، آدمی باید به كسی امید بندد كه از او می ترسد ؛ به كسی پناه بَرد كه هم حیات در دست اوست و هم ممات . از این جهت عارف كامل كسی است كه در نَوسان میان این دو حال باشد یعنی از لطف ، محبت الهی و توفیق در زندگی نباید مغرور شود كه خوف و حرمان در كمین او نشسته است و از شكست و ترس نومید نشود كه خدای رحمان معدن محبت و لطف است .
صاحب « الروض الفایق فی المواعظ و الرقایق » روایت كرده كه گفته است : از رابعه عدویه رحمها الله تعالی حكایت شده است كه وقتی نماز عشاء می گزارد بر پشت بام می رفت و چادر و مقنعه اش را محكم میكرد و می گفت : « خدای من ! ستاره ها بیدار و منور شدند و چشمها به خواب رفتند ، پادشاهان در خانه هاشان را بستند ، و هر دلداده با دلبر خویش خلوت كرد ، من هم اینجا در مقابل تو ایستاده ام » سپس بر سجده گاهش بوسه می زد . و به هنگام سحر می گفت :« خدای من ! این شب به پایان رسید و صبح دمید . و ای كاش می دانستم كه آیا اعمال این شبم را از من پذیرفتی تا خشنود شوم ؛ یا آن كه آن را رد كردی تا عزادار شوم و سوگواری كنم ، و به عزتت سوگند اگر مرا از درت برانی از وقتی كه محبتت در دلم افتاده است از آن رویگردان نشده و نخواهد شد » .
اگر بخواهیم مهم ترین اقدام رابعه را یادآور شویم باید از تحولی كه او در عرفان اسلامی به وجود آورد نام ببریـم و آن وارد كردن مفهوم عشق و محبت الهی در عرفان اسلامی است از این جهت كه رابعه در عرفان و سلوك عرفانی اش به عشق و محبت توجه عمیقی مبذول می داشت لذا او را(امام عاشقان) دانسته اند و ازآن جهت كه محبت رابعه به خوف الهی آمیخته بود، او را ( پیشوای عارفان اندوهگین ) نام نهاده اند. چرا كه رابعه بسیار گریه می كرد و خوف الهی سراسر وجود او را گرفته بود .
رابعه در سلوك عرفانی و تعالیم خود روش تازه ای در پیش گرفت و زیبایی و عشق و محبت را در آن وارد و بر آن تأكید داشت . بر خلاف صوفیانی كه در زیبایی های جهان ، جمال حق را مطالعه می كردند، او به زیبایی های جهان ظاهر ، بی اعتنا بود . در یك شب بهاری ، خادمه اش او را بیرون خواند و گفت بیرون بیا تا آثار خدا را ببینی . وی در جواب گفت كه « تو ، به درون آی تا خدای بینی» .
رابعه برای نیل به دیدار خدا دایم در طوفانی از اشك و اندوه عاشقانه به سر می برد . زندگی او سراسرسادگی بود . سخنانش در بیان سوز محبت ، تأثیری بی مانند داشت .ظهور رابعه و تعالیمش نقطه عطف تصوف بود كه تدریجاً از زٌهد خشك مبتنی بر خوف و مشیت به معرفت درد آلود مبتنی بر عشق و محبت گرایید .
در سخنانی كه از او به یادگار مانده به اهمیت محبت و عشق اشاراتی دارد . نقل است كه می گفت :( می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم تا این هر دو حجاب رهروان از میانه برخیزد و قصد معین شود و بندگان خدا ، خدا را بی غرض و نه به امید بهشت و یا خوف از دوزخ خدمت كنند »
هر چند كه رابعه بنیانگذار نگرش محبت آمیز در عرفان اسلامی است ، اما محبت و ارادت او به خداوند ، او را در زمره كسانی قرار نداده است كه تنها رَجا و عشق الهی را در وجود خود متجلی ساخته و از خوف الهی غافل مانده اند .
آورده اند كه او بسیار اشك می ریخت . همین كه سخن از آتش به میان می آمد مدهوش می شد و می گفت : « استغفار نا یحتاج الی استغفار » ؛ استغفار ما نیازمند استغفار است . این آمرزش طلبی نشانه ای از عمق خوف و مشیت او نسبت به خداست . این همان معرفت بلندی است كه عارفان اهل خوف با خداوند داشته اند .
رابعه در سایه عنایت خداوندی به مقامی رسیده بود كه هیچگونه احساس نیازی به مردم نمی كرد . نقل است كه او هرگز از مردم چیزی نپذیرفت و می گفت : « ما لی حاجه بالدنیا » ؛ مرا به دنیا نیازی نیست . اما آنچه رابعه را جزو اغنیای عرفا قرار داده بود از یك سو محبت وافر به خدا و از سوی دیگر حزن شدید و خوف زیادنسبت به باریتعالیی بودوی درباره حزن می گفت باید بیشتر متآثر باشیم چرا كه كمترحزن می خوریم و باید بنالیم كه چرا كم می نالیم . بنابر این باید رابعه را از جمله افرادی بدانیم كه حزن و خوف و محبت الهی را با هم داشته اند .
از همین رو بود كه او در صدد كتمان حَسنات خود برمی آمد و به دیگران هم توصیه می كرد نیكی های خود را بپوشانند . همانطور كه گناهان خود را استتار كنند . چرا كه اظهار خوبی ، برای آدمی نقص است و زمینه خود نمایی را فراهم و سبب خودستایی آدمی می شود .
برای رابعه خوف و حزن علاوه بر فراق و جدایی از خدا به سه چیز دیگر هم تعلق می گرفت و آن سه همان اند كه خود گفته است : « در غم سه چیز متحیر مانده ام ... اول آنكه در وقت مرگ ، ایمان به سلامت برم یا نه ؟ و دوم آن كه نامه من به دست راست دهند یا نه ؟ سوم [ آنكه ] در آن ساعت كه جماعتی به دست راست به بهشت برند ، و جماعتی به دست چپ به دوزخ ، من از كدام باشم ؟ » .
نیایش رابعه
مبنای نیایش و خواسته های آدمی مبتنی بر نوع شناختی است كه از خود و خدا دارد . زیرا آدمی با خودشناسی و به نیازهایش واقف می شود و با خدا شناسی انتظارات خود را تصحیح می كند .
از آنجا كه عارفان خدا را فقط برای خدا می خواهند دعاهایشان نیز در همین راستا معنی پیدا می كند رابعه با توجه به این مبنا می گفت : « الهی ما را از دنیا هر چه قسمت كرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت كرده ای به دوستان خود ده كه مرا تو بسی » !
از دیدگاه عارفان ذات خدا رحمت است رحمت و رأفت بر تمام اوصاف او پیشی گرفته است . بر اساس چنین شناختی از خداست كه می گفت : « بار خدایا اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سریّ آشكار كنم كه دوزخ از من به هــــــزار راه بگریزد » .و نیز به درگاه الهی می خواند : « بار خدایا اگر مرا فردا در دوزخ كنی من فریاد بر آورم كه وی را دوست داشتم، با دوست این كنند ؟! »
اگر هدف نهایی عرفان را لقای پروردگار بدانیم نوع دعای عارفان را درست خواهیم شناخت چرا كه اساسی ترین خواسته عارفان دستیابی به وصل حضرت حق است ، رابعه نیز از جمله عارفانی است كه نهایت طریق خود را رسیدن به ملاقات خدا می داند و تمام دعای خود را به این مقصود معطوف می سازد . او به خدای سبحان عرض می كند : « الهی كار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد توست و درآخرت از جمله آخرت لقای توست. از من این است كه گفتم تو هرچه خواهی می كن».
دستیابی به چنین هدفی جز با تحصیل مراتب عبادت حاصل نمی شود و عبادت وقتی نیكو و پذیرفتنی است كه با حضور دل همراه شود . و با اشاره به ضرورت این همراهی می گفت كه « یا رب دلم حاضر كن یا نماز بی دل بپذیر ! »
با وجود تمام دلهره ای كه رابعه در باره خدا داشت هرگز امید از كف نمی داد و با وجود اقرار به استحاق خود در افتادن به جهنم ، خداوند را كریم تر از این مجازات می دانست .
امید رابعه و خوفش همه درهوای محبوب بود نه چیز دیگر ؛ اگر می هراسید هراسش از آن بود كه نكند از خدا و اولیای او دور افتد و اگر خائف و اندیشناك بود ، همه خوف و اندیشه اش آن بود كه چیزهای دیگر سد راه او شوند و از دیدار حق محروم ماند . در راه مكه چنین نیایش كرده است : « الهی دلم بگرفت . كجا روم ؟! – من كلوخی ، آن خانه سنگی – مرا تو می باید.یعنی هدف تویی و تو هر جا باشی حج همانجاست نه جای دیگر .
وفات رابعه
مرگ از دیدگاه عارفان وسیله ای جهت رسیدن به لقای پروردگار و چشم در چشم او دوختن و به وصل او رسیدن است . رابعه نیز مانند سایر عارفان به مرگ چنین می نگریست و به سان مولوی از شنیدن ندای مرگ سرمست می شد و ندای « اقتلونی » سر میداد ؛ چه زندگی خود را در مرگ می یافت . چون زندگی ، زیستن در جدایی و مرگ ، زیستن با دوست است .
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاتاً فی حیات
زندگی بی دوست جان فرسودن است
مرگ حاضر غایب از حق بودن است
بالاخره رابعه در سال 135 هـ . ق وفات كرد و در بیت المقدس مدفون گشت . در باره سال وفات او نیز گفته اند كه رابعه در سال 185 هـ . ق از دنیا رفت و در قدس شریف به خاك سپرده شد و مزار وی زیارتگاه اهل سیر و سلوك و عرفان گشت .
بسم الله الرحمن الرحیم
یامقلب القلوب والابصار یامدبراللیل والنهاریامحول الحول والاحوال حول حالناالی احسن الحال
ســاقیــا آمـــدن عیـــد مبـــارک بــادت وان مــواعیـد کـه کردی مـرواد از یـادت

سلام دوستان ومهربانان
سلامـی چـو بـوی خـوش آشنایـی بـــدان مــردم دیــده ی روشنــایـی
درودی چــــو نـــــور دل پارســـایـان بــدان شمع خــلوتگــه پارســـایـی
سالی دیگر گذشت سالی که همراه بود با بزرگترین تحول در زندگی من . تحولی تلخ ودردناک ورنج آور . تحولی که ناخواسته بوجود آمد و در اثر آن ضربات سهمگینی بر زندگی و برروح وروان من وارد شدکه اگر توکل به ذات پاک باریتعالی نبود چه بسا به ورطه فنا و فلاکت می افتادم. اما خداوند ارحم الراحمین که همیشه ومدام لطف بیکرانش شامل حال بندگان ضعیف وبی مقدار هست، بر این بنده بینوای بیمقدار نیز رحم کرد وبا اتکای به او دیگر بار سر پا ایستادم وبا مشکلات وناملایمات وبحرانها و وساوس مبارزه کرده وتا اندازه ای بر آنها فائق آمدم اگر چه برای رسیدن به کمال مطلوب راه درازی درپیش است اما ایمان به خداوند وتوکل بر او همه کارهارا آسان خواهد نمود.
عزیزان دوسال از عمر وبلاگ گمگشته دل گذشت. دراین مدت 67 پست نوشته شد.بیش از 50 مورد از این نوشته ها به مقالات دینی وعرفانی اختصاص داشت که اکثراً از نوشته های نگارنده بود.بحمدالله استقبال بسیار خوب بود.روزانه حدود 50 نفر وگاهی بیشتر از این وبلاگ سرکشی کرده اندکه مجموعً در حدود 20000نفر بازدیدکننده داشته است. با بررسی آمار مشخص گردیدغالب بازدید کننده هاکسانی هستند که مطالب مورد علاقه خود را از جستجوگرها جستجو می کنند بر فرض مثال مقاله سیری در اندیشه وزندگانی شیخ عبدالقادر گیلانی با بیشترین بازدید کننده از زمان نگارش تاکنون حدوداً 3000نفر از آن بازدید به عمل آورده اند که این برای بنده جای بسی خوشحالی وافتخار است.
امیدوارم به لطف ومرحمت خداوند بزرگ گمگشته دل امسال نیز مانند سالهای قبل مثمر ثمر بوده وبتواند در خدمت دوستداران دین وعرفان به حرکت خود ادامه دهد
بسم الله الرحمن الرحیم

حبيب عجمي یکی از بزرگان مشایخ تصوف می باشدکه درقرن اول و اوایل قرن دوم هجری درشهر بصره می زیسته است .به نوعی می توان گفت که از نخستین متصوفه وازموسسین تصوف بشمار می رود.
شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیاء در شرح حالِ حبیب عجمی مي نویسد : وي درابتدا فردي ثروتمند ،بازرگان و رباخوار بودهاست. روزي براي دريافت طلب خود به سراغ بدهكاري رفت. مردِ بدهكار در خانه نبود. همسرشگفت تنها چيزي كه در خانه دارند، گردن يك گوسفنداست. حبيب، بيتوجّه به وضع اهل خانه و در کمال بيرحمي، گردن گوسفند را به عنوان بخشي از طلب خود از آن زن گرفت و به خانه آورد.
اين بازرگان ثروتمند، با همهي مال و منال، در زندگي روزانه، با فقري تلخ و گزنده دست به گريبان بوده است تا آنجا كه حتّي نان نيز در خانه نداشتهاست. مرز فقر و خست او تا بدانجا بوده که حتي در خانهي خويش، چند تکه چوب خشک نيز نداشته تا همسرش بتواند از آن براي پختن غذا استفاده کند.
از اين رو، وقتي همسر حبيب عجمي ميبيند که شوهرش، گردن استخواني گوسفندي را به خانه آورده است به او ميگويد حالا كه گوشت فراهم آوردهاي، نان و هيزم نيزفراهم آور. اين بار شوهر، به سراغ يكي ديگر از بدهكارانش ميرود و به جاي گرفتن پول، از او نان و هيزم دريافت ميكند.
زمانيكه ديگ غذاي آنها در حال پختناست، گدايي بر در خانهي حبيب ظاهر ميشود و چيزي ميطَلَبَد. حبيب به گدا ميگويد: « اگر ما به تو كمك كنيم، با اين كمك، وضع بهتري پيدا نميكني اما با دادن همين كمك، وضع ما بدتر از آنچه که هست ميشود.» شخص گدا، نااميدانه آنجا را ترك ميكند. پس ازآن، همينكه همسر حبيب بر سر ديگ غذا ميرود، در مييابدكه غذا تبديل به خون شدهاست.
از قضاي روزگار، وي همان روز در كوچهاي با گروهي از بچّهها برخورد ميكند كه به بازي مشغولند. ظاهراً حبيب عجمي، چنان شهرتي در ميان مردم کوچه و بازار به هم زده که حتي کودکان کوي و برزن نيز از خست و مالدوستي او آگاه بودهاند. به همين جهت، همينكه وي به آنان نزديك ميشود، بچّهها فرياد ميزنند از پيرامون حبيب عجمي رباخوار دور شويد تا غبار پاي او بر کسي ننشيند.
عطّار مينويسد كه اين رويداد، چنان حبيب عجمي را دگرگون ميکند که يکسره، دست از رباخواري ميشويد و مردي ديگر ميشود. البته در دورهاي كه حتّي كودكان كوي و برزن از چنان معيارهاي عميق و زاهدوارهاي آگاهند، جادارد كه مردان با استعدادي همچون حبيب عجمي، يكشبه چنان دگرگون گردند كه از ديدگاه ناباورمندان، جز به دروغ و يا جادو، به چيز ديگر، تعبير نتوان كرد.
این داستان بدین صورت نیز نقل می شود که روزي به دنبال معاملات خود از خانه بيرون آمد، روز جمعه بود، كودكان بازي ميكردند، چون حبيب را ديدند آواز دادند كه حبيب ربا خوار آمد، دور شويد تا گَرد او بر ما ننشيند، كه چون او بدبخت شويم. اين سخن بر حبيب سخت آمد، روي به مجلس حسن بصري نهاد. بر زبان حسن سخني رفت كه يكباره دل حبيب را غارت كرد و هوش از او زايل شد. پس توبه كرد و در حلقه ارادت حسن بصري در آمد.
چون از آن مجلس باز آمد بدهکاری در راه او را ديد، خواست كه از وي بگريزد، حبيب گفت: مگريز! تاكنون تو از من ميگريختي، اكنون من بايد از تو بگريزم. از آنجا بازگشت. كودكان هنوز بازي ميكردند. چون حبيب را ديدند گفتند: دور شويد تا حبيب تايب بگذرد و گَرد او بر ما ننشيند و نافرماني خداي نكرده باشيم. حبيب با خود گفت: خداي من بدين يك روز كه با تو آشتي كردم اين طبل دلها بر من بزدي و نام من به نيكويي بيرون دادي. پس منادي كرد كه هركه ميبايد از حبيب چيزي بگيرد، بيايد و بستاند. خلق گِرد آمدند و او ثروت خويش جمله بداد تا مفلس شد. كسي ديگر بيامد و دعوي كرد، پيراهن خود بدو داد و برهنه ماند و از آن پس به عبادت خداي مشغول شد و پيوسته شب و روز از حسن بصري ميآموخت.
گويند حبيب در بصره خانهاي داشت بر سر چهارراه. پوستيني داشت كه تابستان و زمستان ميپوشيد. روزي نياز به طهارت داشت، برخواست و پوستين بر سر چهارراه گذاشت. حسن بصري ازآنجا می گذشت، پوستين حبيب را در راه ديد، با خود گفت اين پوستين حبيب است مبادا كسي آنرا ببرد، ايستاد و نگاه ميداشت تا حبيب برگشت و سلام كرد، پس گفت: اي امام مسلمانان چرا ايستاده اي؟ حسن گفت: اي حبيب نداني كه پوستين در چهار سو نبايد نهاد كه ببرند، بگو به اعتماد چه کسی اينجا گذاشتي؟ حبيب گفت: به اعتماد آنكسی که تو را برگماشت تا مواظبت کنی.
گويند روزي احمد حنبل(رض) و شافعي (رض) نشسته بودند. حبيب از راه رسيد. احمد گفت: از وي سؤالي كنيم،شافعي گفت: سؤال مكن كه ايشان قومي عجيب باشند. چون حبيب نزديك شد احمد گفت: چه می گويي در حق كسي که در پنج نماز يكي را فوت شود و نداند كدام است چه بايد كرد؟ حبيب گفت: اين دل كسي را بود كه از خداي-عزوجل- غافل بود، او را ادب بايد كرد و پنج نماز را بايستي قضاكند. احمد در جواب او متحير شد. شافعي كفت: نگفتم كه از ايشان سؤال نبايد كرد.
گويند سي سال بود حبيب عجمي كنيزي داشت روي او تمام نديده بود. روزي كنيز خود را گفت: اي پوشيده كنيز ما را صدا زن. او گفت:مگر من كنيز تو نيستم؟ حبيب گفت:ما را در اين مدت زهرۀ آن نبوده است كه به غير او به چيزي نگاه كنيم، تو را چگونه ميتوانستيم ديد.
گويند حبيب در گوشهاي مينشست و ميگفت: چشمي كه جز تو را بيند روشن مباد و هركه را با تو انس نيست با هيچ كس انس مباد.
تاريخ وفات او را 119 هجري نوشتهاند و بعضي روز شنبه نهم رمضان 141 دانستهاند.
شرح حال شیخ حبیب عجمی در تذکره الاولیاء :
آن ولّی قبه ٔ غیرت ، آن صفی برده ٔ وحدت ، آن صاحب یقین بی گمان ، آن خلوت نشین بی نشان ، آن فقیر عدمی حبیب عجمی - رحمةاﷲ علیه - صاحب صدق و صاحب همت بود و کرامات و ریاضات کامل داشت و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی اگر سیمی نیافتی پایمزد طلب کردی ونفقه ٔ خود هر روز از آن ساختی .
ادامه مطلب

نام و نسب بایزید بسطامی
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان (زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان گشود. تولد او به سال 131 هجري ثبت شده و جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.
اساتید بایزید بسطامی در تصوف
چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف ميشد و خود نميدانست. گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هرگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني.
بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم بوده و اطلاع ما نیز در اين باره بسيار محدود و ناقص میباشد. ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده است. به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نميگنجيد. حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.
در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخته است. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نمیباشد.
بایزید بسطامی و امام جعفر صادق
بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جايي با ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق بوده است. به روايتی دو سال براي امام سقائي کرد تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي امام به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور. بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ امام فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي.
وفات بایزید بسطامی
سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات، سال 261 هجري را درست تر پنداشته اند.
خویشان بایزید بسطامی
بموجب روايت سهلکي، بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله، وي برادر ميانه بود. برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادر زاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار ميبست و در تکريم بايزيد بسيار ميکوشيد.
احوال و اسرار بایزید بسطامی
به روايت سهلکي، بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادر زاده خويش آشکار ميکرد. گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور ميبرم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم. هنگام وفات بايزيد، ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست. ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.
حکایت شیخ فرید الدین عطار
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرة الاولياء مينويسد: «نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد گفت: کجا ميروي؟ گفتم: به حج. گفت: چه داري؟ گفتم: دويست درم. گفت: بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت: چنان کردم و باز گشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم. آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من. و گفت: کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.
نظم مولانا درباره بایزید بسطامی
بايـزيد انـدر سـفـر جـسـتـي بـسـي تا بـيابـد خـضـــر وقـت خـود کـسـي
ديد پـيـري بـا قـدي هـمچـون هـلال بـود در وي فـــرو گـفـتــــــار رجــــال
بـايـزيـد او را چـــو از اقـطـاب يـافـت مسکنت بنمود و درخدمت شتافت
پـيش او بنشست مي پرسيد حال يافتش درويش و هــم صاحب عيال
گفت: عزم تو کجــا؟ اي بــايــزيــد! رخت غربت را کجا خـواهي کـشيد
گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه گـفـت: هين با خود چه داري زادره
گفت: دارم از درم نــقـــره دويست نک ببسته سست برگوشه رديست
گفت: طوافي کن بگردم هـفت بـار ويــن نـکـوتـر از طـواف حـــج شمار
و آن درمهـا پيش من نــه اي جـواد دان کـه کـردي و شـد حـاصـل مراد
عمـر کردي، عـمــر بـاقـي يـافـتـي صاف گـشتـي بـر صـفـا بـشتافتـي
حق آن حقي که جانت ديده است که مرا بر بيت خود بـگــزيـده است
کعبـه هر چندي که خانه بر اوست خلقت من نـيـز خـانــه سـر اوسـت
تـا بـکـرد آن خـانه را در وي نــرفـت وندريـن خـانـه بـجـز آن حــي نرفت
چـون مــرا ديـدي خــدا را ديده اي گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـرديـده اي
خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداري که حق از من جـداست
چـشـم نـيـکـو بـاز کـن در من نگر تـا بـبـيـنــي نور حق اندر بـشــــر
کعبه را يک بار "بيتي" گفت يــــار گـفـت: (يا عبدي) مرا هفتاد بـــار
بـايـزيـدا کـعـبـه را دريـــــافـــتـــي صـــد بها و عــز و صـــد فـر يافـتي
بايزيد آن نکتـه ها را گـوش داشت همچوزرين حلقه اي درگوش داشت
بایزید بسطامی و جنید بغدادی
جنيد بغدادي عارف بزرگ قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است. در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دويست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.
بایزید بسطامی و شيخ ابو سعيد ابوالخير
شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است: هژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.
حکایاتی از بایزید بسطامی
وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است.
به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي.
در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان ميکند و فلان از بهمان. بايزيد گفت: مسکينان اند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد.
در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان ميداد ميبايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت ميکرد. بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و تحسين ياد کرد. همين مايه شفقت بايزيد اين خانواده زرتشتي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.
يک روز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود. باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اينباره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از صاحب ديوار حلالي بخواهم و اين، از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و ميگويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به اعجاب و تحسين واميداشت.
عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقهاء و مشايخ اعتقاد ميورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد من طاقت آن را ندارم و اگر آنست که شما بکار ميداريد طالب آن نيستم. بايزيد در مورد ديگر ميگويد: «من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني».
کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسي چيست؟ گفت: من و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد توضيح داد: «هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فرا چنگ آورد او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا خويشتن را در خويش ميبيند».
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان وهمراهان همیشگی گمگشته دل.به حول وقوه الهی ازاین هفته قصد دارم وبلاگم را باشرح حال و زندگانی مشایخ تصوف آراسته کنم.
زندگانی شیخ حسن بصری (قدس الله روحه)
شیخنا و مولانا ابوسعید حسن بن ابیالحسن یسار بصری (قدس الله روحه) از چهرههای بسیار مهم، ارزشمند و تاثیرگذار در تاریخ تصوف اسلامی شمرده میشود. از او معمولا با عنوان پایهگذار و سرسلسله تصوف اسلامی یاد شده است. بزرگمردی است که اگر بخواهیم همه ابعاد شخصیت و زندگیش را بشکافیم میبایست مجلداتی بسیار به آن اختصاص دهیم. فی الواقع نمیتوان درباره تاریخ عرفان و تصوف اسلامی سخن گفت و از نقش بارز حسن بصری در این زمینه یاد نکرد.
تاریخ عرفان مصطلح، مانند کلام، از حسن بصری آغاز میشود. حسن بصری متولد سال 21 یا 22 هجری و متوفی در 110 هجری است. عمری نزدیک به 90 سال داشته و بیشتر عمرش در قرن اول هجری گذشته است. حسن بصری البته به نام «صوفی» خوانده نمیشده است، از آن جهت جزء صوفیه شمرده میشود که:
اولا کتابی تألیف کرده به نام «رعایة حقوق الله» که میتواند اولین کتاب تصوف شناخته شود. نسخه منحصر بفرد این کتاب در اکسفورد است. نیکلسون مدعی است که: «اولین مسلمانی که روش حیات صوفیانه و حقیقی را نوشته حسن بصری است، طریقی که نویسندگان اخیر برای تصوف و وصول به مقامات عالیه شرح میدهند: اول توبه و پس از آن یک سلسله اعمال دیگر... که هر کدام باید برای ارتقاء به مقام بالاتری به ترتیب عملی شود.»
ثانیا خود عرفا، بعضی از سلاسل طریقت را به حسن بصری میرسانند، مانند سلسله مشایخ ابوسعید ابوالخیر. ابنالندیم در الفهرست فن پنجم از مقاله پنجم سلسله ابومحمد جعفر خلدی را نیز به حسن بصری میرساند و میگوید حسن هفتاد نفر از اصحاب بدر را درک کرده است.
ثالثا بعضی از حکایات که نقل شده است، میرساند که حسن بصری عملا جزء گروهی بوده است که بعدها نام متصوفه یافتند.
وی را اغلب شرح حال نگاران، از زمره «تابعین» برشمردهاند. در ادبیات علمای سلف، «صحابی» به کسانی اطلاق میشود که در حال مسلمان بودن، پیامبر (ص) را دیدهاند و یا در زمان او زیستهاند. (حتی در دوره کودکی خویش) و «تابعین» به کسانی گفته میشود که اصحاب پیامبر را دیده باشند. خود حسن بصری میگوید که: «من هفتاد تن از اصحاب جنگ بدر را دیدهام که جز پشمینه، جامه دیگری نداشتند.»
در فضیلت صحابه و تابعین احادیث و روایات فراوانی نقل شده است، از جمله از قول پیامبر اکرم (ص) آمده است که: «خیر الناس قرنی، ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم» (بهترین مردم همعصران منند. سپس کسانی که بعد از آنها میآیند؛ و سپس کسانی که بعد از آنها میآیند.)
مع الوصف، طبق روایاتی که ابن سعد، ابن خلکان و شیخ عطار نیشابوری در شرح حال حسن بصری آوردهاند، وی در زمره صحابیان قرار میگیرد. شرح حال حسن در تذکره الاولیاء با عبارت «آن پرورده نبوت...» آغاز شده است، و در چند سطر پایینتر آمده است که مادر وی از موالی (کنیز آزاده شده) ام سلمه همسر گرامی پیامبر (ص) بود، و چون مادرش به کار مشغول میشد، حسن گریه میکرد. ام سلمه سینه در دهانش مینهاد و چون میمکید، چند قطره شیر بیرون میآمد. عطار تصریح کرده است: «چندان هزار برکات که حق از او پدید آورد، همه از اثر شیر ام سلمه بود.»
باز هم عطار نیشابوری روایت دیگری نقل کرده مبنی بر اینکه حسن کودک بود، روزی از کوزه پیامبر(ص) در خانه ام سلمه آب خورد. پیامبر از ام سلمه پرسید این آب را چه کسی خورد؟ پاسخ داد: حسن. فرمود: «به اندازهای که از این آب نوشید، علم من به او سرایت میکند.
و در روایت سوم آورده است: روزی پیامبر به خانه ام سلمه آمد. حسن را در کنار او نهادند. پیامبر او را دعا کرد و هر چه یافت، از برکات دعای او یافت.
با این حال، ابن حجر عسقلانی در کتاب معتبر الاصابه که جامعترین منبع برای شناخت صحابه است، حسن بصری را جزء آنان نیاورده است. (و به همین گونه سایر شرح حال نگاران.) ولی ابن حجر در شرح حال پدر وی میگوید که «یسار پدر حسن بصری زمان پیامبر را درک کرده است و آوردهاند که حسن در اواخر خلافت عمر (رض)زاده شد.»
سایر شرح حال نگاران نیز تصریح کردهاند که او در سال 21 هجری متولد شد. و نقل است که چون حسن به دنیا آمد، او را نزد عمر(رض) آوردند. عمر(رض) گفت: «سموه حسنا فانه حسن الوجه» او را حسن نام گذارید که نیکو روی است.
نام پدرش را «پیروز» نیز نوشتهاند که ساکن میسان (دشت میشان در خوزستان) بوده است و گفتهاند از بزرگان میسان بهشمار میرفت. نیز گفتهاند از موالی زید بن ثابت انصای بود. مادر حسن «خیره» نام داشته و خدمتکار ام سلمه بوده است.
حسن در «وادی القری» بزرگ شد و سپس در سال 37 هجری به مدینه بازگشت و در سال 38 به بصره رفت. حسن به مدت سه سال در جنگهای کابل، اندقان، زابلستان در شرق ایران تا سال 43 هجری شرکت داشت. پس از آن به بصره بازگشت و در آنجا مستقر شد. حسن سمت قضاوت یافت ولی در ازای قضاوت مزد نمیگرفت. سپس استعفا داد. همچنین وی مدتی را –که نمیدانیم در کدام سالها بوده- به تجارت گوهر (جواهرات) اشتغال داشت و او را «حسن لوءلوئی» میگفتند و سفرهایی تجاری به روم داشت و با امیران و وزیران قیصر داد و ستد میکرد.
حسن اغلب در دوره حکمرانی خلفا و والیان اموی، از آنان دوره میجست تا که در دوره عمر بن عبدالعزیز (سال 99 تا 101 هجری) که عادلترین خلیفه اموی و حاکمی اصلاح طلب شناخته شده و به عمر بن خطاب تشبیهش کردهاند، از اعتزال سیاسی و دوری از خلفا دست برداشت و پیداست که این عمر بن عبدالعزیز بود که رابطه با او را آغاز کرد. حسن بصری در آن ایام در اوج منزلت دینی و علمی و اجتماعی بود. در اینجا نامههای بسیاری برجای مانده است که حسن بصری به عمر بن عبدالعزیز نوشته و در آنجا وی را اندرز داده و نصیحت کرده است. بخش بزرگی از این نامهها را ابن الجوزی در کتابش موسوم به سیره عمر بن عبدالعزیز و کتاب دیگرش آداب الحسن البصری آورده است.
حسن بصری در این نامهها به عمر بن عبدالعزیز، به نصایح عمومی اکتفا میکند. بدون اینکه درباره حوادث جاری یا افراد خاص زمانش موضع معینی بگیرد. شعار حسن بصری این بود که: «نه قیام علیه حکومت» و نه «کتمان نظر درباره حکومت».بنابراین میتوان وی را از حیث سیاسی، یک فعال اصلاح طلب و طرفدار مشی مبارزه مسالمت آمیز نامید که در عین اینکه از قیام و شورش به دلایل مختلف حمایت نمیکند، در عین حال بدون پرده پوشی و ترسی، خلفاء اموی را به نقد میکشد.
باید گفت صراحت حسن بصری در نقد دستگاه حاکمه، تنها در فضای سیاسی آزاد دوران عمر بن عبدالعزیز نبوده است. در دوره خلاقت یزید بن عبدالملک در سال 103 هجری، هنگامی که ابن هبیره استاندار عراق شد و خراسان را نیز زیر فرمان گرفت، حسن بصری و ابن سیرین و شعبی را احضار کرد و به آنان گفت: «یزید بن عبدالملک خلیفه خداوند است که او را بر بندگانش گمارده و از آنان پیمان گرفته که مطیع او باشند و از ما نیز پیمان گرفته که مطیع او باشند و از ما نیز پیمان گرفته که فرمانش را بشنویم و اطاعتش کنیم و من مطیع اوامر او هستم. نظر شما چیست؟»
ابن سیرین و شعبی از روی «تقیه» حرفهایی خوشایند او زدند. ابن هبیره گفت: «ای حسن! تو چه میگویی؟» حسن گفت: «ای پسر هبیره! در برابر یزید از خدا بترس و در رابطه با خدا از یزید نترس! خداوند میتواند تو را از شر یزید حفظ کند ولی یزید نمیتواند تو را از عقوبت خدا حفظ کند. و اگر چنین نباشی، چه بسا خداوند فرشتهای را فرو فرستد (عزراییل) تا تو را از تخت به زیر کشد و از بلندای کاخ پهناورت به قعر گور تنگ و تاریکت فرو افکند. آنگاه چیزی تو را نجات ندهد، مگر عمل تو! ای پسر هبیره، معصیت خدا مکن! همانا که خداوند این قدرت را یاور دین و بندگانش قرار داده، با قدرتی که خداوند به تو داده، سوار بندگان خدا مشو. چرا که اطاعت مخلوق در نافرمانی خالق روا نیست...»
وقتی که حجاج در «واسط» کاخی ساخت، حسن بصری را برای تماشای آن دعوت کرد. حسن به سختی حجاج را مورد حمله قرار داد. همچنین وی در تدریس خود مرتبا از خلفای بنی امیه و یزید بن مهلب انتقاد میکرد و آشکارا میگفت که یزید و بنی امیه گمراهانی دیوصفتند که باید از آنان احتراز کرد.
شخصیت وسیره فردی شیخ حسن بصری
شیخ حسن بصری بیش از هر چیز به واسطه اخلاق نیکو و سیرت پسندیدهاش شهرت یافته و محبوب قلبهای عارفان و سالکان شده است. ویژگیهایی چون علم و دانش، فتوت و جوانمردی، زهد و پارسایی، تواضع و فروتنی، فصاحت و بلاغت و... در او جمع بود. ابن خلکان او را «مجموعهای در فتون علم و زهد و ورع و عبادت» معرفی میکند.
درباره علم و دانش حسن بصری باید گفت که «آفتاب آمد دلیل آفتاب!» سخنان و مواعظی که در سیره، تاریخ، حدیث، تفسیر، فقه، عرفان، و... از حسن باقی مانده، گویای اشراف او به علوم مختلف دینی است. محیی الدین ابن عربی ضمن نامبردن از علمای این امت که احوال رسول خدا (ص) و اسرار علومش را برای این امت حفظ کردهاند، از حسن بصری و مالک بن دینار در ردیف حضرت علی، سلمان فارسی و ابن عباس نام برده است. هجویری نیز گوید: «وی را قدری و خطری بزرگ است به نزدیک اهل این علم (تصوف) بلکه کلیه علوم.»
درباره جوانمردی او همین بس که –چنانکه دکتر زرین کوب تصریح میکند-: «نه فقط صوفیه علی بن ابیطالب و سلمان فارسی را از فتیان و مخصوصا علی را شاه مردان و فتی مطلق شمردهاند، بلکه حسن بصری را نیز «سید الفتیان» (آقای جوانمردان) خواندهاند و در باب جوانمردی اقوالی از او و از دیگر متصوفه نقل کردهاند.»
و اما، حسن بصری را بیشتر به صفت «زهد و پارسایی» او شناختهاند. لازم به ذکر است که «زهد» در اصل به معنای بیمیلی در برابر «رغبت» به معنای تمایل و علاقه شدید است. بررسی متون حدیثی و عرفانی نشان می دهد كه زهد یك معنی سازنده و مثبت دارد كه كاملاً در جهت حمایت از مردم و منافع توده های اجتماع میباشد. بر خلاف برداشت و تفسیری كه افراد دور افتاده از معنویت درباره زهد می كنند، زهد به معنای بیگانگی از دنیا و مظاهر مادّه نیست، بلكه به معنای عدم وابستگی و عدم اسارت در چنگال مادّه است. از دیدگاه اسلام، زاهد كسی نیست كه فقیر و بینوا باشد، بلكه زاهد آن كسی است كه در عین برخورداری از نعمات الهی، اسیر شهوت و مال و ثروت و جاه و مقام خود نباشد و هنگامی كه آزادگی و شخصیت و هدف خود را در برابر حفظ مظاهر دنیوی در خطر می بیند، به دوّمی بی اعتنایی میكند و اوّلی را حفظ می نماید.
ترك وابستگی و عدم اسارت در چنگال مال و مقام مادّی یك نوع آزادگی به انسان می دهد كه هیچكس –مخصوصاً رهبران اجتماع- قادر نخواهد بود بدون آن اهداف خویش را پیش ببرد. زیرا یكی از خطراتی كه همه رهبران سیاسی و مذهبی را در نیمه راههای زندگی تهدید میكند، این است كه در مسیر نهضتهای در نیمه راه، غالباً با یك سلسله امكانات مادّی برای شخص خود برخورد می كنند كه اگر روح دنیاپرستی بر آنها غلبه كند، همانجا متوقّف میشوند و همه چیز برای آنها خاتمه یافته است و تمام اهداف آنها عقیم می ماند. امّا اگر بی اعتنا و وارسته و پارسا باشند، به سرعت بر تمایلات و وساوس نفسانی فائق آمده و به پیش میروند.
زهد همیشه با نفی تجمّل پرستی همراه است و همین امر موجب میشود كه منابع و ثروتهای جامعه در مسیر زندگی اشرافی و تجمّل پرستی و هوسهای كاذب عدّهای محدود به كار گرفته نشود و به جای آن در مسیر عمران و آبادی و منافع تودههای اجتماع به كار رود. همچنین در جوامعی كه هنوز به رشد اقتصادی ایده آل نرسیده اند، زهد و وارستگی پیشوایان سبب میشود كه محرومان دچار احساس حقارت نشده و زندگی خود را شبیه زندگی پیشوایان احساس كنند و خود را در كنار آنها و آنها را در كنار خود ببینند و شخصیت معنوی آنها نابود نشود و در نتیجه بتوانند به حقوق واقعی خود برسند.
حسن بصری از زمره «زهاد ثمانیه» و معروفترین زاهدان و پارسایان عصر خویش به شمار میرود. مرحوم دکتر زرین کوب میگوید: «حسن بصری در عصر خویش سرآمد زاهدان بود و بسیاری گنهکاران بر دست او توبه کردند و به زهد گراییدند. از آن جمله، نام حبیب عجمی را میتوان یاد کرد که گویند رباخوار بود و به دست حسن توبه کرد، اما بعد از توبه در زهد و تقوی سرآمد اقران شد و سخنان منسوب به او حکایت دارد از استغراق تام او در ذکر خدا.»
همو در جای دیگر تصریح میکند که وی «در رفتار و گفتار خویش، خاکساری و فروتنی زاهدانه کم نظیری نشان میداد.
آوردهاند که یکی از یاران گفت: شبی حسن در خانه من مینالید. گفتم: با چنین روزگاری که تو داری، این ناله تو از چیست؟، گفت: بخاطر این مینالم و میگریم که مبادا ندانسته کاری کرده باشم یا قدمی به خطا برداشته یا سخنی به زبان آورده باشم که بر درگاه حق تعالی پسندیده نباشد.»
ادامه مطلب

سالها پيش هنگامي كه دردانشگاه به تحصيل اشتغال داشتم اشعاري را به زبان هورامي تحت عنوان حه قيقه تووته ريقه تي «حقيقت طريقت»سروده ام كه آوردن آنها در اين مقاله خالي از لطف نيست .اين اشعار نصيحتي است به درويش ومريد اهل طريقت. انشالله خداوند متعال مراياري دهد دروهله اول خودم توانايي عمل به آن را داشته باشم ودر ثاني تمام دوستان اهل طريقت وتمام كساني كه اين اشعار را مي خوانند ، از آن بهره لازم راببرند.
حهقیقهتووتهریقهتی
دهرویش ئامانهن دهروێش ئامانهن
هۆشت جـهویت بۆ دڵ نگـهرانـهن
ڕێگــای تـهرێقـهت بگێـره نــه وهر
وێت جهوهسوهسهی شهیتان نهجات دهر
پهی وێت بکـهره چـاره ئــهندیشی
بزانه چێشهن ئهسڵوو دهروێشی
شێخان تهسهوف پاکان حهقیقهت
پاسـهمـهکـهران تاریف تـهریقـــهت
ماچا تـهریقـهت مـهغز قۆرئانــهن
رێگای پێغهمهر ههم ئهسحابانـهن
ئـی تـهریقـهتـه جـهتـوولی تارێـخ
تـا یـاوان ئـارۆ جـهمع مـهشــایێـخ
پهی بهقاوئی ڕهێ یاواشازهحمهت
خواوهنـد وارنۆ وهنـهشا ڕهحمـهت
ئادێ تهیشاکهردجادهی شهرێعهت
به زۆهدوو وهرعوو تهقواو عێبـادهت
جه دینی نهبی پاســداریشاکــهرد
بـهکێشای ڕهنجـوو مهرارهتـوو دهرد
ڕیازهتشاکێشت نهفسشاتهزکیهکهرد
دنیـاشـا لابـهرد ڕووشا دین ئــاوهرد
ئـی تـهریقـهتـه تـا ئـارۆ یــاوان
حاسڵـوو ڕهنجـوو ئا مـهشایێخـان
*** *** ***
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
بى ترديد اساسىترين پايه عبوديت و بندگى خدا تسليم و تواضع در برابر حق است و به عكس هرگونه تعصب و لجاجت مايه دورى از حق و محروم شدن از سعادت است. تعصب به معنى «وابستگى غير منطقى به چيزى» تا آنجا كه انسان حق را فداى آن كند و لجاجتبه معنى اصرار بر چيزى استبه گونهاى كه منطق و عقل را زير پا بگذارد، ثمره اين دو شجره خبيثه نيز «تقليد كوركورانه» است كه سد راه پيشرفت و تكامل انسانهاست. بديهى است وابستگىهاى غير منطقى نسبتبه شخص يا عقيده و يا چيزى انسان را به لجاجت و تقليد كوركورانه نسبتبه آن وادار مىكند، و سرچشمه بسيارى از كشمكشها و جنگها و خونريزيها و اختلافات مستمر است.
نظر به اینکه با کمی تامل وتعمق در روابط اجتماعی اطراف خود این صفت رذیله را بخوبی مشاهده می کنیم ، روی این اصل موضوع این ماه وبلاگ گمگشته دل را به توضیح وتفسیر علل وعوامل تعصب ولجاج وراهکارهای مقابله با آن اختصاص دادم به امید اینکه منطق وحرف حساب جایگزین این صفت مذموم گردد.
مفهوم تعصب و انگيزههاى آن
«تعصب» از ماده «عصب» در اصل به معنى رشتههايى است كه مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پيوند مىدهد، سپس اين ماده به معنى هر نوع وابستگى شديد فكرى و عملى آمده است كه غالبا بار منفى دارد.
هرگاه اين گونه تعصبها از ميان جامعه انسانى برود و مردم تسليم منطق و حرف حساب باشند بسيارى از اختلافات برچيده مىشود و آرامش بر جوامع بشرى حاكم مىشود.
تعصب که نتيجه مستقيم آن لجاج و تقليد كوركورانه است از امور زير سرچشمه مىگيرد:
1- حب ذات و علاقه شديد به نياكان - حب ذات افراطى سبب مىشود كه انسان نسبتبه هر چيزى كه به او ارتباط و پيوند دارد دلباختگى و دلدادگى نشان دهد از جمله نسبتبه پدر و نياكان و آيين و رسوم آنها.
اين وابستگى شديد عامل انتقال بسيارى از خرافات و زشتىها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلى به نسل ديگر مىباشد، و حجابى در برابر معرفت و شناختحق است.
دفاع و طرفدارى شديد از قوم و قبيله گاه به جايى مىرسد كه بدترين افراد قبيله و زشتترين آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصب بسيار زيبا جلوه مىكند در حالى كه بهترين افراد قبايل ديگر و عالىترين آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بى معنى است!
2- پايين بودن سطح فكر فرهنگ - هر قدر سطح فكر مردم كوتاهتر و فرهنگ آنها ضعيفتر باشد، تعصبهاى جاهلانه و لجوجانه و تقليدهاى كوركورانه در ميان آنها بيشتر است، به عكس هر قدر سطح فكر بالاتر رود و فرهنگ كاملتر شود توجه او به منطق و استدلال و نفى تعصب و لجاجت و جانشين ساختن تحقيق به جاى تقليد كوركورانه بيشتر مىشود.
3- شخصيتزدگى عامل ديگرى براى تعصب و تقليد كوركورانه است - گاه شخصى در نظر انسان چنان قداست پيدا مىكند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج مىشود هر چند از نظر علمى و اخلاقى در سطح پايينى قرار داشته باشد و همين امر سبب مىشود كه عدهاى چشم و گوش بسته به دنبال او بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دستبدهند، بى آنكه در محتواى سخنان و رفتار او كمترين انديشه كنند!
4- انزواى اجتماعى و فكرى يكى ديگر از اسباب تعصب است - وقتى انسان در خودش و محيط فكرى و اجتماعيش فروبرود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بيخبر بماند نسبتبه آنچه در اختيار اوستسخت وابسته مىشود، و در برابر آن تعصب مىورزد، در حالى كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند نقطههاى قوت و ضعف و مثبت و منفى به زودى آشكار مىگردد، و به او اجازه مىدهد بهترين انتخاب را داشته باشد.
آثار و پيامدهاى منفى تعصب و لجاجت
تعصب و لجاج، آثار منفى شديدى دارد كه در زندگى انسانهاى متعصب و لجوج به زودى ظاهر مىشود.
1- تعصب يعنى وابستگى غير منطقى به شخص يا عقيده يا عادت و رسم خاصى، همان گونه كه قبلا نيز اشاره شد، حجاب ضخيمى بر ديده عقل انسان مىافكند، و او را از درك حقايق و خير و شر و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پيدا كردن راه چاره محروم مىسازد.
به همين دليل است که لجوج مديريت و تدبير ندارد، و در حالات شيطان می بینیم كه به خاطر تعصب از درك بديهيات واماند، و رشته عبوديت و بندگى را از گردن خويش برداشت و براى هميشه رانده درگاه الهى شد.
2- تعصب و لجاجت آتش سوزانى است كه پيوندهاى وحدت و اتحاد را در جامعه بشرى مىسوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان افراد مىپاشد و نيروهايى را كه بايد صرف پيشرفت جوامع انسانى شود، به جنگ و ستيز با يكديگر وامىدارد
3- تعصب و لجاج سبب مىشود كه دوستان از هم دور شوند و محبتها به عداوتها مبدل گردد.
4- تعصب و لجاج يكى از عوامل مهم كفر است، و بسيارى از امتهاى پيشين تنها به اين دليل راه كفر را پيش گرفتند كه تعصب و لجاج نسبتبه آيين نياكانشان مانع پذيرش حق شد.
5- تعصب و لجاج مايه درد و رنج و زحمت و ناراحتى است، چرا كه سبب مىشود انسان مدتها، و گاه ساليان دراز، در بيراهه سرگردان شود و چون به بن بست مىرسد سرانجام خسته و وامانده از راهى كه رفته استبازمىگردد.
6- تعصب و لجاجت در بسيارى از مواقع، كنترل امور را از اختيار انسان خارج مىسازد و او را به جاهايى مىكشاند كه هرگز مايل به آن نبوده است،
7- و بالاخره تعصب و لجاجت هم دنياى انسان را بر باد مىدهد و هم آخرت او را، چرا كه در دنيا سرچشمه عداوتها و جدايىها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش مىشود و در آخرت سبب دورى از رحمتخدا.
بار ديگر لازم است اين نكته را يادآور شويم كه اين سه رذيله اخلاقى(تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولى چون رابطه بسيار نزديكى با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم يكديگرند هر سه را با هم عنوان كرديم.
انگيزههاى تعصب و لجاجت نيز روشن است، زيرا: تعصبهاى كور و مخرب قبل از هر چيز برخاسته از جهل و نادانى است، به همين دليل هر قومى جاهلتر باشند، تعصب و وابستگيش به آنچه دارد بيشتر است، تا آنجا كه حاضر نيستند از طريق ايجاد تحول در وضع خود، گامهايى به سوى تكامل بردارند، و همين تعصب و لجاجت عامل عقب ماندگى آنها مىشود. پيغمبر اسلام(ص) مىفرمود: «از لجاجتبپرهيزيد كه آغاز آن جهل و پايان آن پشيمانى است»!
عامل ديگر تعصب و لجاج، خودخواهى است، چه اينكه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقهمند و وابستهاند، هر چند آيين غلط و رسوم و آداب نادرستى باشد، همين كه احساس مىكنند مربوط به قوم و قبيله و نياكانشان است، آن را پذيرا مىشوند و چشم و گوش خود را بر همه چيز مىبندند.
گاه راحتطلبى و تنبلى نيز انگيزه تعصب و لجاجت مىشود، زيرا انتقال از وضع موجود به وضعى ديگر در بسيارى از اوقات نياز به تلاش و كوشش و پيكار با موانع دارد و افراد عافيت طلب حاضر به استقبال اين امور نيستند، به همين دليل آنچه را دارند سخت مىچسبند، و از آن جدا نمىشوند.
ادامه مطلب

